!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ الان چند وقت بعده، يكي دو دقيقه، يا چند دقيقه، يا چند ده هزار دقيقه. اگه كس شعر مي‌نويسم، شما خودتون به بزرگواري روح بر فتوحتون، يا جسم گنده‌تر از روحتون ببخشين. آخه يه نمه مستم! يه خورده هم حالم خوبه. همه چي هم لايته، غير اين پشه‌ها كه مي‌آن گير مي‌دن به من پشمالو!
فضا: خونه بعد از يه تولد مهموني دور و دراز، با يه عالمه آدماي جورواجور، دوتا از مهمونا هنوز هستن، يكي كه داره گيتار مي‌زنه اينجا و اون يكي كه داره با سحر ظرف مي‌شوره. هر دو هم دختراي حدود 20 سالن! (خب كه چي؟!)
چند تا چيز مي‌خواستم بگم. اول اينكه امروز جالب بود و عجيب و غريب. فكر نكنم تا حالا اينقدر مهمون عجيب و غريب داشته بوديم! بچه‌هاي خودمون كه هيچ، كامران خوشي كه خب فقط اي‌-ميلي و از طريق گروه خودمون مي‌شناختمش اومده بود كه خيلي خوب بود با همراهش. از اون آدمايي كه براي اولين بار مي‌بيني و بهت مي‌چسبن. مثل ماندانا.
دوستاي سحر، بچه‌هاي زير بيست سال و برخوردهاي خاص خودشون، ناتاشا كه از اول تا آخر فقط يه جا نشسته بود! و خلاصه كه جالب بود.
نكتة دوم اين كه يه ساعت پيش يه نمه مست مست بودم! رامين يه زماني مي‌گفت آدما وقتي مست مي‌شن هر كدوم يه شكلي مي‌شن. يعني يه عكس‌العمل از خودشون نشون مي‌دن. من هم به عادت معهود و كاراكتري كه گمان مي‌كنم من واقعيمه، مي‌رم تو خودم. بعد جالب‌ترش اين بود كه نشسته بودم و عكس نگاه مي‌كردم. گمان نمي‌كنم من هيچ وقت هيچ وقت نشسته باشم تا عكس نگاه كنم، خصوصاً عكس‌هايي رو كه ديده‌ام. عكس‌هاي شمال بود و اون جمعي كه چقدر خوش گذشت. اصلاً چيز خاصي نمي‌خوام بگم. از اولش هم چيزي نمي‌خواستم بگم. يه جورايي منتقل كردن اون چيزي بود كه تو ذهنم داره مي‌چرخيد، روي اين صفحة سفيد خالي، كه منتظر بود، منتظر منو منتظر شماها. آقا اصلاً ما تو اين دنيا داريم چه غلطي مي‌كنيم. از اين احساسات فيلسوفانة كس‌خلانه، كه آدم در لحظاتي جو مي‌گيرتش و مي‌گه: اوه من از كجا آمده‌ام؟ چرا هستم؟ او!!!
خيلي باحالين همه‌مون! من تر، شما بيشتر! بي‌خيال فاطي!



........................................................................................



٭ بابا خب باحاله ديگه! من چيكا كنم؟! آدم مي‌ميره از خنده وقتي بعضي نوشته‌ها رو مي‌خونه:
×××

- من عاشقتم!
- خري ديگه!!

×××



٭ بالاخره مقادير معتنابهي عكس Up-Load كردم روي نت. اين‌ها دست‌چين شدة مقادير بسيار معتنابه‌تريه! براي ديدنشون مي‌تونين برين اينجا! اگه احياناً مشكل داشتين حتماً به من بگين.


........................................................................................



٭ چقدر خبر هست امشب!
از هر جا كه يادم بياد مي‌گم: محمد صادق‌پور، از همكارام توي شركت، بالاخره همة كارارشون درست شد و تا يك ماه ديگه مي‌رن كانادا. اون با خانومش گيتي و دخترشون صبا.
من notebook جديدم رو خريدم. از آمريكا، ولي احتمال داره كه بفروشمش، چون بيشتر دلم مي‌خواس Toshiba بگيرم، ولي الان HP گرفتم. اين دفعه نو گرفتم و از خود مغازه، نه از eBay. دلايلش بماند. خلاصه اگه notebook خوب ارزون مي‌خوايد بشتابيد! پنتيوم 4 با سرعت 2.4 و 40 GB هارد، 512 MB حافظه، CDRW، DVD، 15” XGA TFT و نهايتاً امكان 802.11b كه مي‌دونين، Wi-Fi يا امكان اتصال به شبكة بي‌سيمه.
واسه سحر جشن تولد سوپريزي خونة مامانش گرفتيم. حال داد! ولي من اون چيزي رو كه مي‌خواستم براش بگيرم پيدا نكردم. نمي‌دونم هم كي پيدا مي‌كنم، ولي فقط همون رو براش مي‌گيرم.
سايت دايي‌رضا و براش Hosting كردم. كاري كه تا حالا نكرده بودم. حقاً سرويس‌هاي PersianTools بسيار خوب و بسيار ارزونه. خصوصاً با فورومي كه دارند، آدم جواب هر سؤال و مشكلش رو مي‌تونه بگيره. من كه ازشون راضيم، خدا هم راضي باشه!!!
فرشته از كانادا زنگ زد! خيلي وقت بود كه صداش رو نشنيده بودم. دلم براش خيلي تنگ شده بود و كلي حال كردم. زنگ زده بود تولد سحر رو تبريك بگه. مي‌گفت كه كار شوهرش خيلي زياده و هميشه سر كاره. ناصر رو هم از اونطرف دارم مي‌بينم. يه جورايي خوبه كه ايرانيم ها!!!
تلفني با نويد و ارشاد صحبت كردم. جفتشون خوب بودن. جمعه هم كه همه مي‌آن اينجا! خلاصه بساطيه. كاش ارشاد و نويد و رضا و بقيه هم بودن. خاك تو سر اين رضاي كون‌گشاد كنن. آشغال پنجشنبه عروسي سارا بوده، يك كلمه هم به من نگفته بود. جداً خره اين بشر!
Account هم ندارم و بايد تا ساعت 1 صبر كنم تا اينها رو بفرستم! حالا باز خوبه كه بازي ميلان و يووه هست تا سرمونو گرم كنه. نيمة اول كه بي گل تموم شد.
راستي اولين عكسمون رو هم upload كردم روي نت. داشتم با گروهي كه مدت‌هاست رو ياهو دارم (خودمون) ور مي‌رفتم كه تصادفاً چشمم به قسمت Photos افتاد. خلاصه منجر به اين شد كه اولين عكسمون رو اونجا بذارم. همه هم مي‌تونن ببيننش، ولي نمي‌دونم چرا اول Username و Password ياهو رو مي‌پرسه. مي‌تونه حق داشته باشه، ولي خيلي با اين قضيه حال نكردم و جداً ديگه به اين فكر افتادم كه يه فضا رو اينترنت دست و پا كنم. دارم دنبال اسم دومين خوب مي‌گردم. ولي خب از طرفي، خيلي هم قاطع نيستم رو اين داستان، چون هم فعلاً email با امكان POP3 ام رو دارم و هم 30 مگ فضا واسه عكس. اينه كه احتمال داره وقتي اين كار رو بكنم كه يه 70 – 80 تومن پول اضافي داشته باشم. خب نيمة دوم شروع شد، مام رفتيم!

الان يه روز بعده! ديشب كه خسته بودم و اينا رو آپ‌لود نكردم. بعدشم يادم رفت، تا الان كه سور و سات فردا رو براه كرديم و اومدم نشستم بلاگ مهدي رو كه يه هفته بود نخونده بودم خوندم تا الان.
يه چيزي ديشب يادم افتاده بود مي‌خواستم بنويسم تو بلاگ. يه وقتايي كه كم هم نيست، ياد به قول مهدي سوتي‌هايي كه دادم در زمان‌هاي گذشته مي‌افتم و يا از دست خودم عصباني مي‌شم، يا مي‌خندم، يا از خودم بدم مي‌آد، ولي نكته‌اش اينه كه با يه صداي بلند اون رو از خودم دور مي‌كنم. خيلي وقتا سحر يا ديگران صداهايي از من مي‌شنون كه خيلي بي‌ربطه، منتها من چون از اين تيپ كاراي احمقانه زياد مي‌كنم، كسي هم جدي نمي‌گيره كه اين صدا ديگه چي بود.



........................................................................................



٭ مطلب امروز از مطالب زوركيه! چرا؟ مي‌گم.
بعضي وقتا فكر مي‌كنم نبايد Counter براي وبلاگم مي‌ذاشتم. چون حالا برام جالب شده، مي‌رم ببينم چند تا بيننده داشته، از كجاها و از اينجور چيزا، و وقتي تعداد خواننده‌ها پايين مي‌آد، احساس مي‌كنم براي حفظشون بايد مطلب بنويسم. حقيقتش اين با ذات اون چيزي كه براي اون اين وبلاگ رو درست كردم (نوشتن حرفاي دلم) يه جورايي تناقض داره. آدم بعضي وقتا به اين بن‌بست‌هاي ايدئولوژيك برمي‌خوره. نمي‌دونم چيكا كنم. . . حالا يكي ندونه فكر مي‌كنه چقـــــــــدر من خواننده دارم! نه بابا، بيشترين هيت اين صفحه 12 بار در روز بوده. انتظار بيشتر از اين هم ندارم، چون همونطور كه تو يكي از نوشته‌هاي قبليم گفتم، اين وبلاگ نه يه وبلاگ خبريه، نه چيز جذاب خاصي توش داره. اكثر خواننده‌هاش هم اونايين كه من رو مي‌شناسن. فقط هنوز كه هنوزه نمي‌دونم اونايي كه از استراليا و فنلاند اين مطالب رو مي‌خونن، كيان؟! جاهاي ديگه هم هستن، مي‌تونين خودتون برين ببينين.
چند شبه كه شام خونة مامان سحريم. مامهين از امريكا اومده و طبق معمول اوائلش همش اونجائيم. شب‌ها رو هم اكثراً پياده برمي‌گرديم. پريشب داشتم وضعيت كليم رو بررسي مي‌كردم و واسش تعريف مي‌كردم. ديدم روي هم رفته الان تقريباً همه چي خوبه، همة كارهام داره انجام مي‌شه. بايد يه مقدار هم همت كنم و روشون وقت بذارم. از شنبه بايد اين نظام روز خوابيدنم رو هم كنسل كنم و عين بچة آدم بخوابم، تا روزها بتونم برم دنبال كارهام، خصوصاً داستان كهنة سربازي، تا ببينم كاري مي‌شه كرد. از شما هم مي‌خوام اگه رهاي براي گرفتن كارت پايان خدمت، بدون رفتن به سربازي مي‌دونين، بهم بگين، قول مي‌دم كه اگه جواب دادم، شيريني بسيار خوب شما محفوظه!
عجب سخته زوركي نوشتن! محض خالي نبودن عريضه، به اين وبلاگ‌ها سر بزنين:
كارپه ديم: اونايي كه كتاب انجمن شاعران مرده رو خوندن، مي‌دونن كه اين عبارت يعني چي. نثر اين وبلاگ رو خيلي دوست دارم. در حقيقت، بيشتر وبلاگ‌هايي كه من مي‌خونم، خبري‌ان، ولي اين وبلاگ و يكي ديگه كه همين پايين مي‌گم، اونقدر من رو با خودشون همراه مي‌كنن كه نمي‌تونم دل بكنم.
دلتنگستان: شاهكاره اين وبلاگ. اين يكي هم ادبيه، ولي نثر بسيار قوي و همينطور هم شناخت بسيار خوبش از آدم‌ها واقعاً خوبه. خصوصاً اون مطالبش در مورد آقاي پوشالي، توصيه مي‌كنم برين تو آرشيوش و از اولين مطلب آقاي پوشالي – كه فكر نمي‌كنم قبل‌تر از 2 ماه پيش باشه – بخونين.
مدار: اين وبلاگ مال يه جوون متولد 62 است. ولي اين پسره خيلي كارش درسته. مطالبش مخابراتويه (تونستين بخونين؟!!!). بهترين منبع منه در مورد اخبار و نكات مربوط به مخابرات، خصوصاً تو شاخة موبايل. نوشتة اخيرش در مورد مناقصة موبايل‌هاي اعتباري بسيار خوندنيه.
صبحانه: يك وبلاگ خبريه كه چند نويسنده داره و به همت حسين درخشان درست شده. براي من كه كم كم واقعاً صبحانه شده و هميشه وقتي آن‌لاينم مي‌خونمش.
جون من ديگه بسه، بابا بخدا نوشتنم نمي‌آد آخه! دِ مگه زوره؟!
راستي فكر كنم سرما خوردم. شايدم سارس گرفتم!!!



........................................................................................



٭ قابل توجه دوستان وبلاگ‌خوان:
برين اين وبلاگ رو بخونين، نه، ببينين. template خيلي باحالي داره:
http://chris.pirillo.com/


........................................................................................



٭ ساعت 6 صبح براي قدم زدن صبحگاهي بزني بيرون، هواي عالي، كوچه‌هاي خلوت، صداي بلبل‌ها، يه احساس خوب، يه نون دست يه عابر ببيني كه از دور مي‌گذره، يه جرقه، يه هوس، نون بربري تازه، سرشير، عسل. آي مي‌چسبه اين صبحانه.
بعدشم نوار عليمردان خان رو بذاري و تخت بگيري بخوابي!!! آي مي‌چسبه! آي مي‌چسبه!!!



٭ سه تا مطلب مي‌خوام بنويسم.
اول اينكه رفته بودم توي nedstat داشتم نيگا مي‌كردم آمار مشاهدة وبلگم رو، ديدم بعد از ايران، استراليا، امريكا و فنلانده! آخه كي وبلاگ من رو از استراليا يا فنلاند مي‌خونه؟! واسم خيلي جالبه. چون فكر مي‌كردم كه اين وبلاگ به خاطر شخصي بودنش و غير خبري بودنش، فقط مخاطباش دوستا و نزديكا باشن.
دوم اينكه گفته بودم بايد يه سرويس بلاگينگ آف‌لاين پيدا كنم، خب پيدا كردم! يه جايي به اسم BlogSky كه اخيرا هم راه افتاده و در بدو ورودش كلي داستان داشت. (تو دو سه ماهة اخير راه افتاد و بعد هك شد و بعد فروخته شد و بعد دوباره راه افتاد). يه ID بامزه هم توش گرفتم كه فكر نمي‌كردم بتونم بگيرم. بعداً بهتون مي‌گم چيه، چون سحر هم يه ايده داد در مورد بلاگ نويسي كه من با اون تلفيقش كدم. حالا بشينين تا بعداً بهتون بگم.
دست آخر هم واسه اون‌هايي كه فكر مي‌كنن من يه آدم احمق كله‌خر لجبازم كه فقط حرف حرف خودمه و كلي ايراد دارم ولي فكر مي‌كنم كه علامة دهرم و هيچ ايرادي ندارم، بايد عرض كنم كه نخير اينطور نيست!!! (آخر جملة حكيمانه و نيز قانع‌كننده. . . «نيست»!!!) من تو چند روز گذشته نشستم و يه ليست 23 موردي از معايب و اشكالات خودم نوشتم، تا كم كم رفعشون كنم، اگه بشه! حالا فاز بعدي، ليست محاسنمه، چند تا آيتم مي‌شه اين؟
دست آخر هم به ياد كلية دوستان سفر كرده كه همه‌شون رو خيلي دوست دارم، سلام به فرشته، بهرك، آيدا، سهيل، شهريار، بهراد، آرش، اون يكي آرش و همة ديگر دوستان خوبم. خيلي مخلصيم. راستي فرشته، هنوز برات عكس نفرستادم!!!


........................................................................................



٭ به نقل از privacy published:
- بابا خوش به حالت ! تو چيكار مي كني كه اصلا چاق نميشي..مث سابق لاغرموندي؟
- واللا.. من يه آدم عصبي اي هستم ..يه كم هم افسرده ام..شب ها كم و نامنظم مي خوابم..هفته اي اقلا 3 تا مسافرت بايد برم..اشتهام هم البته كمه..چون روزي يه پاكت سيگار مي كشم..اينه كه سر وزن موندم..خداييش كار مي كنه..


........................................................................................



٭ راستي، تولدم مبارك، تولد سحر مباركؤ تولد غزال مبارك، تولد بابام مبارك، تولد خيلي هاي ديگه هم مبارك، تولد شما هم مبارك!


٭ چند عدد مطلب!
اول، امشب ما مهين داره مي‌آد، با ناتاشا و امير (مامان بزرگ و دختردايي و پسر دايي سحر) از بلاد كفر! به شدت دلم مي‌خواد ما مهين رو ببينم، دلم براش تنگيده! خلاصه اينكه تا سه چار روز، كلية دوستان ديگه، تعطيل!
دوم، رامين خاك بر سرت! يعني چيز، دمت گرم! اين فرمول تو كولاكه. من يكي كه در بست مخلصتم!
آخري هم اينكه بايد بگردم يه سرويس آف‌لاين واسه بلاگينگ پيدا كنم. شبيه آوت اوك واسه mail. به شدت لازمه واسه اين جور اينترنت ما!


٭ يه نقل قول بسيار بامزه از مهدي:
تركه داشته همين طور دور ميدون آزادي مي چرخيده افسر مياد مي گه چيكار مي كني مي گه من نمي دونم والا، اين راهنما گير كرده!


٭ همين الان كه ساعت 3 صبحه، يه دعواي حسابي با يكي كردم. (شرمنده‌ام، ديگه از هيچ كدوم از بقول مهدي دوستاي 67 اي، يا بعبارتي، دوستاي مدرسه، اسم نمي‌برم، مبادا كه با قانون زمين بر بخورد) علتش هم دقيقاً يك خط بود كه تو وبلاگم نوشته بودم. تازه، علت اصليش اون هم نبود، اين بود كه گفتم بابا، اگه دوست منين، پس واس چي پشت سر آدم حرف مي‌زنين آخه؟ اوني كه آدم مي‌ره پشت سرش حرف مي‌زنه، دشمنشه، نه دوستش. بماند، بايد سرفرصت صحبت كنيم و تمومش كنيم، خير سرمون صد ساله كه دوستيم.
الغرض، اين بهونه‌اي شد تا برم اون مطلبي رو كه در مورد ارشاد نوشته بودم، دوباره بخونم. (آره نام بردم، علت داره!) راستش بايد يه معذرت‌خواهي از ارشاد بكنم. اگه ناراحت شده باشه، حق داره، لحنم خيلي ديگه تند بود! البته اصل حرف درسته، ولي اگه الگانس زير پاته كه نباهاس باهاش 300 تا بري! حقيقتش خب گله كه داشتم از دستش، چون من دارم اينور مي‌بينم كه حال اين بابا چيه (همون يه دونه اسم بسه، ديگه اسم بي اسم!، حالا در مورد اين اسم و آوردن اسم، يه مطلب خواهم نوشت، تا تكليف بر همگان معلوم گردد!)، آره، اينو دارم مي‌بينم و واقعيت اينه كه اون طرف هر چيزي هم كه باشه، چيزي از اين واقعيت كم نمي‌كنه. اين مرحله از زندگي، واسه ما كه بچه خلاف نيستيم تا اهل دو در كردن و اين حرفا باشيم، و خصوصاً ارشاد كه ديگه اصلاً اهل اين حرفا نيس، ديگه مثل قبل نيس. تو اين مرحله، تو داري طناب زندگي يك نفر ديگه رو هم گره مي‌زني به ميخ خودت، واسه همينم اگه اون ميخ رو محكم نكني، قديم فقط خودت مشكل داشتي، حالا يكي ديگه رو هم تو دردسر مي‌اندازي.
تا وقتي كه با كسي همچين عهدي رو نبستي، باري هم رو دوشت نيس، اما وقتي بستي، بايد تا تهش رو بري، و هميشه و هميشه، مشكل هست، مال بعضي ميمش مشكله، بعضي‌ها شينش، بعضي، لامش و خلاصه هر كسي يه جاييش مشكله. ولي اين عهديه كه بستي.
از طرف ديگه، چه بخوايم قبول كنيم، چه نخوايم، اين مشكل واسه پسرا خيلي كمتر از دختراس. منتظر باشه، اسمي روش باشه، حرفي پشت سرش باشه، سنش بالا بره، از لحاظ عاطفي دچار مشكل شه، و و و. منطقي‌ترين دخترا رو هم نگاه كنين، خيلي عاطفي تر از ماهان و طبيعيه كه فشار چنين مسائلي روشون بيشتر از پسراس. ولي بعد از ازدواج (به نظر من) برعكس ميشه، چون اونجا ديگه منطقه كه دخل و خرج خونه رو راه مي‌اندازه، نه احساس و حتي اگه دختر شاغل هم باشه، معمولاً افق ديدش تو رفع و رجوع مشكلات خونه و زندگي به اندازة پسر نيس و بار اصلي بر گردن پسره.
اينه كه مي‌گم تو اين مرحله، وقتي اون قوله رو دادي، ديگه نمي‌بخشمت اگه منتظرش بذاري. بايد خودتون باشين و ببينين كه انتظار چه تأثير بدي رو اعصاب آدم مي‌ذاره، كافيه به طرف بگي پخ، تا اشكش سرازير شه، دست خودش هم نيس، از همه بهونه مي‌گيره، اعصابش خورده، حس و حال هيچي رو نداره و فقط منتظره. و اگه طرف دختر هم باشه كه ديگه . . .
اما همة اينا نبايد باعث مي‌شد كه من اينقد تند برم. ارشاد جان، همين‌جا و جلوي همة اين خوانندگان عزيز و گرامي – كه بعضيا فكر مي‌كنن، تعداد اين خوانندگان، كل بشريته و هر كي به دنيا مي‌آد تو اين كرة خاكي، چار دست و پا مي‌ره طرف رايانه و مي‌زنه، دبليو دبليو دبليو دات غزمر دات بلاگ‌اسپات دات كام و مي‌شينه پستونك به دهن نوشته‌هاي بلاگ منو مي‌خونه! – رسماً و قلباً و عرفاً و حقاً و كلمن و هيلمن و ترومن و اينا(!) عذر خواهي نموده، بقاي عمر شما را از خداوند منان آرزوبندم! آقا به ما گفتن كه شما ناراحت شدين و من هم الان بعد از مرور نوشته‌ام به تو حق مي‌دم كه ناراحت شده باشي و ميگم، بابا گه خوردم! آآآآآآآ، آه! به همين سادگي، به همين خوشمزگي! امروز هم بهت زنگ زدم (البته نه براي عذرخواهي، آخه اون موقع كه هنوز دوباره نوشتة خودمو نخونده بودم كه! زنگ زدم واسه احوال‌پرسي) كه در دسترس نبودي.
مخلص كلوم، اين كه آقا ما دربست مخلصيم، گرچه هنوز اون گوشيي رو كه قولش رو داده بودي، ندادي! اينم شيشه، بيا، اينم داديم پايين! ديگه چي؟

تكمله: آقايان و خانومان عظام، بنده فقط در همين يك مورد . . . خوردن خودم رو اعلام كردم، لطفن بقيه‌تون فردا با ظرفاي پر از . . . در خونه صف نكشين!


........................................................................................



٭ انگار اين وبلاگ داره مي‌شه يه معضل واسه اين جماعت فرهيختة نسل سومي با فرهنگ! جدا دمتون گرم. باشه، من ديگه در مورد هيچ كدوم از شماها هيچ چيزي نمي‌نويسم، نوشتة قبليم رو تصحيح مي‌كنم، دو نفر نه، سه نفر، پنج نفر، 7 نفر، همه! نمي‌دونم چند نفرتون طومار شيخ شرزين رو خوندين، ولي مي‌بينم كه اين وبلاگ من داره ميشه مثل اون طومار. نوشته‌هايي كه واقعيت‌هاي اطرافمونه، اما نبايد به زبون بياد. تازه اگه اونجوري بود دلم نمي‌سوخت، ولي مي‌بينم كه چقدر ملاك‌ها و معيارهاي شما فرق داره.
اي با آبرويان، بر من ببخشاييد كه حريم و خلوت زندگاني شما را با ياوه‌هاي بي‌گاه خويش دستخوش آشفتگي و تشويش نمودم. چقدر شما خوبيد و من بد! اه اه اه اه اه اه!
ولي جداً يه فكري به حال خودتون بكنين. چرا كه اگه روزي يه خرتر از من پيدا شد و چار تا صفحه از زندگيتون رو برملا كرد، اينقدر بايد بياشوبيد؟ آهاي غزمركله‌خر، خودتم بدتر از همه! اي الهي بري بميري كه همه از شرت خلاص شن، الهي جز جيگر بزني كه اين خلق خوب خدا يه نفس راحتي از دستت بكشن. مرده‌شور هيكل نحستو ببره! تو كه خوبي بهت نيومده، لااقل بمير تا شايد اينجوري خلق خدا خوشحال شن و جشن بگيرن.
د بمير ديگه، مرده!


........................................................................................



٭ باز هم موسيقي محسن . . . بگو بگو، كه چكارت كنم بگو . . .
من در مورد دو نفر ديگه نخواهم نوشت. در مورد دو نفري كه دوستشون دارم و داشتم. در مورد دو نفري كه خودشون در حصاري تنيده‌اند كه بدن‌هاشون رو خراش مي‌ده و جز درد و انتظار براي گسسته شدن اين حصار چيزي براشون نداره. دو نفري كه نمي‌خوان ببينن اين يك مسير گذشته شده است و يك دست از اون سوي اين ميدان مي‌تونه اون‌ها رو به يكباره از ورطة اين حصار به در ببره. از دونفري كه ذهن صاحب كلام رو مدت‌هاست به شفافيت مي‌بينند، ولي فقط اون چيزي رو مثل يك شيشة شكسته تو دستاشون گرفتن و با فشار بيشترش دستشون رو بيش از پيش دردآلود مي‌كنن، كه واقعيت مسلم پيش رو شونه. ما عادت نكرديم كه اگه يكي حقيقت ما رو، بود واقعي اطراف ما رو به رومون بياره، به ديدة روشن بهش بنگريم و به سراغ نور روشن‌كننده‌ش بريم. بلكه چشم برمي‌تابيم و دوباره روي برمي‌گردانيم تا همون تاريكي كه چشم رو آزار نمي‌ده، دوباره در منظرمون قرار بگيره. غافل از اينكه اين نور از يك روزن برمي‌آد، يك گريزگاه از اون چه كه ما رو پاي در بند خودش كرده.
اي مرد، آن چه را كه انتظار داري تا من آهسته آهسته در گوش تو زمزمه كنم، عمريست كه همه خلق جهان مي‌دانند. نه سر مگوست و نه راز بهشت برين، نه اسرار نهان است، نه خلوت‌گفته‌هاي پشت پرده. آبرو داري دگر چيزيست، نه در صندوق كردن نور آفتاب، كه از هر روزن بر دورن تو مي‌تابد. بخوان، بدان، بپذير، باور كن كه تو يك مردي.
اين‌ها همه و همه، نقل همين دو روز است. دو روز، دو روز و نه بيش. بخوان و باور كن كه همة آن‌چه در پيرامون خود تنيده‌اي و آن‌قدر تنيده‌اي كه ديگر در برابر پذيرفتن نور خورشيد نيز قد علم كرده، پيله‌ايست كه دو روز بعد، از هم خواهد گسست و به شكل پروانه‌اي از آن بدر خواهي شد. نخواه كه قطر اين پيله را به اصرار و ابرام دو چندان كني، كه ديگر پروانگان پيش از تو را نيز از تو خواهد گرفت.
من در مورد دو نفر ديگه نخواهم نوشت.


........................................................................................



٭ شب رو هم مونديم! شنبه، صبح، ساعت 11:30، خونه!


٭ اومدم وبلاگ بنويسم، حسش نبود، رفتم فيلم ببينم، نشد، دماغم سوخت، برگشتم دوباره وبلاگ نوشتم!
جاي همه‌تون خالي من الان تو يكي از ويلاهاي خانه دريا نشستم (وبلاي سولماز اينا)، ساعت 10 صبحه، ساعت 6 رفتم طلوع آفتاب رو كنار دريا ديدم و قدم زدم. بعد هم برگشتم، شومينه رو راه انداختم، ظرف‌هاي ديشب رو شستم (!!!) (خودم هم كف كردم كه همچين كاري كردم، شما ديگه نمي‌خواد همچين قيافه‌اي به خودتون بگيرين!) الانم صبحانه خوردم، كنار شومينه نشستم، دارم يه پرتقال رو كه پوست كندم مي‌خورم، از منظرة روبرم (سبز و سبز و سبز و آبي) لذت مي‌برم، موسيقي خيلي خوب محسن رو گوش مي‌دم و وبلاگ مي‌نويسم. بچه‌ها (علي و مريم، رامين و سولماز، سحر) هنوز خوابن. البته سحر بيدار شد و اومد پايين، ولي دوباره رفت خوابيد. ديشب ساعت 3 خوابيديم.
و اما محسن كه الان پديدة جديد اين روزهاي زندگي منه. محسن از بچه‌هاي قديمي مدرسه‌س. موسيقي خوند، ولي وسط درس، بي‌خيال شد و رفت سربازي. دو سال تقريباً هيچ خبري ازش نداشتم و در بدر دنبالش مي‌گشتم. تا اينكه دو سه ماه پيش سربازيش تموم شد و برگشت تهران. تو قرار خونة رامين (برگشتن نويد به مشهد)، بعد از اينهمه مدت دوباره ديدمش و بعدش هم يه سر اومد خونه. استعداد موسيقايي محسن شاهكاره. بعد از كارهاي احسان كه مدتي رو باهاشون حال كرديم، دوباره محسن اومد و احتمالاً كلي كار خوب خواهيم شنيد. محسن (به قول رامين) ديد آوانگاردي نسبت به موسيقي داره و زمين تا آسمون با اساتيدش فرق مي‌كنه. جالبه كه محسن اكيدا موسيقي سنتي كار كرد. اما الان تو راك و پاپ هم كار داره و خيلي هم كارهاي خوبي داره. وقتي اومده بود خونه، دو تا از كارهاش
الان رامين زنگ زد!!! از اتاقشون زنگ زده بود ببينه ما بيداريم يا نه! خيلي خيلي باحاله! سه تا اتاق كنار هم، با موبايل ميشه كنفرانس گذاشت و بدون اينكه هم رو ببينيم با هم در ارتباط باشيم. چه مي‌كنه اين تكنولوژي.
داشتم مي‌گفتم كه محسن دو تا از كارهاش رو كه ضبط استوديويي كرده بود رو آورد برام. چقدر اين دو تا كار خوبه. هر چقدر بگم كم گفتم. از اون كارهايي كه جون مي‌ده واسه اينكه ده دوازده نفري كه دور هم جمع شدين، با هم بخونين ملودي اصليشو. خود محسن هم كاراكتر بسيار جالبي داره. درك بسيار خوبي از طنز، قريحة شاهكار، حضور ذهن و قدرت ابتكار. بايد باشين و جك تعريف‌كردن‌هاش يا وقتايي كه اداي فلان آهنگساز يا خواننده رو در مي‌آره ببينين. خلاصه، كه باحاله اين بشر. ديشب هم اينجا كلي با آهنگ‌هاش حس گرفتيم و طي مراسمات مختلف از دور هم نشستن و فقط گوش كردن تا رقس و پايكوبي و شادخواري(!) لذتشون رو برديم.
اين شمال اومدنمون خيلي باحال رديف شد. تا آخرين لحظه همه چي رو هوا بود اصلاً هيچي به هيچيش معلوم نبود. ولي بالاخره شد و خيلي هم باحال شد. جاي بقية بچه‌ها خالي.
ديروز داستان سربازي مطرح شد و با بررسي راه‌حل‌هاي مختلف، ديدم امكاناتي هست براي معافي. شروع مي‌كنم به اقدام تا ان‌شاءالله تا آخر امسال ديگه هم پاسپورتم دستم باشه و هم گواهينامه‌ام.
آخرين چيز هم شروع اون كاريه كه قبلاً‌ گفته‌بودم. ديروز كار كليد خورد. باز هم نمي‌گم چيه. فعلاً كه خيلي جدي شروع كرديم. تا ببينيم چي ميشه. بايد يكي دو نفر ديگه هم به جمع اضافه كنم.
الان علي و مريم بيدار شدن و رفتن پياده‌روي. من هم كم كم برم سحر رو بيدار كنم و ما هم بريم قدم بزنيم. اين نوشته‌ها هم احتمالاً امشب پابليش مي‌شه. بريم خوش بگذرونيم. باز هم جاتون خالي.


........................................................................................

Home