!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ خدا جون، به شدت مخلصيم، اين هوا!


........................................................................................



٭ الان كه داشتم مرور مي‌كردم، ديدم در حق بابام بي‌انصافي كردم. نه كه زمان بچگيم، آدم بدة زندگي من بوده باشه، نه. حقاً خيلي كارا واسه ماها كرد كه هيشكي تو موقعيت اون نمي‌كرد. ولي خب دروغ چرا؟ من هيچ وقت با بابام مث دو تا دوست نبوديم. بعضي چيزاش هم خيلي اذيتم مي‌كرد. طوري كه اون و همة عوامل محيطي ديگه باعث شد تا زمان انتخاب رشته، فقط 7 تا كامپيوتر رو تو تهران انتخاب كنم (آخه ما اون موقع ساكن مشهد بوديم). ولي خداييش تو اين سه‌-چهار سال آخري خيلي خوب بوده. آقاي پدر، خيلي چاكريم!


٭ آقا دم بابام گرم! هر چي از زمان بچگي خاطرة خوبي ازش ندارم، ولي تو اين سه-چهار سال اخير خيلي حال داده به من. هر وقت هر چي ازش خواستم بهم كمك كرده. استطاعت ماليش زياد نيست، ميشه گفت فقط خوبه، ولي تو اين سه-چار سال خيلي كمك حال من بوده. اميدوارم كم كم بتونم اين رويه رو بر عكس كنم. فكر كنم ديگه وقتشه!
چي بگم من از دست بعضيا آخه؟ ديگه هم دلم نمي‌آد ادامه بدم، ولي آخه آدم عاقل كاري مي‌كنه كه بعد مجبور شه هي دنبالش بدوه؟ آخه هنوزم قبول نمي‌كنه كه تقصير اونه! امان از دست اين بچه‌هاي لوس بي‌فكر.
بگذريم. ديگه كم كم دوران بيكاريم داره سر مي‌آد. الان يك ماهه كه من كار نمي‌كنم. برنامة زندگيم شده كار و تفريح و وب‌گردي و مطالعه و برنامه‌ريزي، تا 8 صبح و بعد خوابيدن تا 2 يا حتي 4 بعدازظهر. ديگه كم كم دارم برنامه‌هام رو شروع مي‌كنم. دو تا كار اصلي كه مي‌خوام هم‌زمان ببرمشون جلو. اميدوارم كه هر دوشون تا آخر امسال يك نتيجة خوب بدن. يعني مي‌شه؟ هر كدومشون كه بگيره، شاهكاره.
چون اين مدت تو خونه موندم، طبعاً Interaction زيادي با آدم‌ها نداشتم و به همين دليل هم حرف زيادي واسه زدن ندارم. فقط بايد بگم … اين صدا و سيما رو … ام!
فردا يا پس‌فردا مي‌رم شركت تا خدافظي و تسويه حساب كنم. اينم اين يكي شركت. تو اين يكي از بقيه بيشتر موندم. خوشبختانه اولش همه چي رو روشن كردم، حتي اينكه من آدمي نيستم كه بيشتر از يك سال جايي بمونم. راستش بعضي وقتا كه مي‌شنوم يكي از بچه‌ها مثلاً 6 ساله كه تو فلان شركته تعجب مي‌كنم كه چه جوري تونسته دووم بياره، آيا محيط و شرايط كارش اينقد مناسب و مساعد بوده؟ چون تازه اينجا كه همه چي رو اون اولش clear كردم، بازم خيلي چيزا بود كه روشن نشده بود و باعث متضرر شدن من شد.
شايد تنها چيزي كه بتونم براتون بگم و جديد باشه، نتيجة چند تا از وب‌گردي‌هامه.
يه كليپ خيلي خيلي توپ به اسم مونا مونا از گوليه (نويد عرب).
يه محل براي شكوفايي استعدادها و يه تقويم قشنگ.
يه دستور آشپزي كه من خيلي خوشم اومد. با توضيح و مخلفات.
شنيدن خبر اينكه مخابرات شروع كرده به اعمال نفوذ روي ISP ها (كه از همون زماني كه ليست ISP هاي مجاز رو داد بيرون، قابل انتظار بود) و محدود كردن بعضي از سايت‌ها. اوليش كه نمود عمومي داشت سايت روزي-دات-كام بود كه چند روز بعدش دوباره آزاد شده. جالبه كه ISP ها مي‌گن دستور كتبي براشون اومده تا اينكار رو بكنن.
روزبه پورنادر و نهايي شدن كارش روي Linux و فارسي سازي اون.
هيچ مي‌دونين اين سايت رو كه از اون هكراي باحاله و از شير مرغ تا جون آدميزاد رو تو بلاگشون مي‌تونين پيدا كنين (خصوصاً يك سري كتاب‌هاي خيلي توپ رو) دو تا دختر مي‌چرخونن؟ جفتشون دانشجو ان، اما نكتة جالب باز اينه كه هيچ كدومشون هم رشته‌شون كامپيوتر نيست!
حالا ليست بلاگ‌هايي رو كه مي‌خونم همين كه كامل شد يه جوري مي‌ذارم اينجا.
اگه بشه عيدي بچه‌ها رو – علي، رامين، مهدي و . . . – اگر چه خيلي دير شده، تو هفتة ديگه بهشون مي‌دم. خيلي گشتم تا اين عيدي رو براشون پيدا كنم. وقتي عيديشون رو دادم اينجا مي‌نويسم كه چيه. الان نمي‌شه! ;)
گفتم بچه‌ها ياد رامين افتادم. يكي از كارهاي خوبي كه رامين كرد، ازدواج با سولماز بود! چون بعد از اون ازدواج باباي سولماز براي كارگاهش يه دوربين ديجيتال توپ خريد و داد دست رامين و رامين هم كلي عكس از ما گرفت و چون استعدادش هم تو اين زمينه خوبه و ضمناً گير هم هست، فكر مي‌كنم بهترين عكس‌هاي زندگي من از صدقه سر دوربين ديجيتال اونه! حتي معتقدم اگه خودم دوربين ديجيتال مي‌داشتم، بازهم به اندازة اين عكس‌ها خوب نمي‌شد. چون هم حس عكس گرفتن من خيلي كمتر از اونه و هم خوب آدم كه نمي‌تونه هي فرت و فرت از خودش عكس بگيره، اما رامين مي‌تونه هي فرت و فرت از آدم عكس بگيره و بعدم بلافاصله از خودش عكس‌بگيره (اين عادت رامينه، دوربينو ورمي‌داره، اينجوري مي‌گيره جلوش، دستشو كامل ميكشه تا فاصله مثلاً زياد شه و از خودش در حاليه ژست گرفته يا سولماز رو بغل كرده عكس مي‌گيره!!!)
راستي يه چيز ديگه هم مي‌خواستم بنويسم. راستش از بي‌عرضگي اين دو تا پسرعمو تو بعضي زمينه‌ها ديگه داره كفرم در مي‌آد. اون از اون يكي و اون داستان قبليش كه نمي‌خوام همش بزنم. و اين هم از ارشاد كه فكر نمي‌كنه كه نبايد يه دختر رو اينجوري آلاخون والاخون گذاشت. كره‌خر تو كه عرضه نداري چار تا كلوم حرف حساب بزني، گه مي‌خوري تيريپ عشق و عاشقي راه مي‌اندازي. اگه مي‌خواستي دو در كني يه بحث ديگه بود كه مي‌دونم نيست چون الحمدلله مال اين حرفام نيستي، (گرچه اگه بودي تو اين مورد خاص، خودم ترتيبتو مي‌دادم!)، ولي تو كه مي‌خواي تا تهش بري د پس واس چي داري استخاره مي‌كني؟ 6 ماه پيش گفتي ماه ديگه تمومه، پس چي شد؟ خيلي رك بگم، تو اين جور موارد، به تخمم هم نيست كه واسه پسر چقد مشكله. اگه يه ذره شرايط رو درست بسنجي (چه سني، چه موقعيتي، چه احساسي، چه هر كوفت و زهر مار ديگه) مي‌بيني كه شرايط دختر از پسر خيلي مشكل‌تره. مُرده! اون وقتي كه مي‌گفتم نياز به كمك داري ولي اينقدر احمقانه عمل كردي منظورم اينجاي داستان بود. فكر نمي‌كني اون دختر، كه بايد بعدا به تو به عنوان مرد زندگيش نگاه كنه، وقتي ببينه از برآورده كردن اوليه‌ترين حق اون اينقدر عاجزي، بعداً چه جوري مي‌تونه روي تو حساب كنه؟ شايد اگه 6 ماه پيش مي‌گفتي دنبال موقعيت مناسبم، باور مي‌كردم، اما الان ديگه نه. مرد باش.
الكي الكي چقد زر فرمودم! باقيش باشه واسه منبر بعدي.


........................................................................................



٭ ضمناً اشتباه نكنين، با سحر قهر نبودم! هه هه هه!


٭ حوصله‌ام از قهر بودن باهات سر رفت! كون لق غرور و مردونگي كه دوزار نمي‌ارزه. چند روز پيش داشتم فكر مي‌كردم كه هنوز چقد بچه‌ام. 27 سالمه و هنوز هم قهر مي‌كنم. واضحه كه تيپش، تيپ قهرهاي دوران بچگي نيست، ولي به هر حال قهره ديگه، پس چيه؟ تازه، داشتم فكر مي‌كردم كه اين چيز عجيب و غريبي نيست، از من بزرگ‌تر هاش هم قهر مي‌كنن. تو اين چيزا علي خيلي شاهكاره، لامصب خيلي آدم بزرگه. با اين تريپش خيلي حال مي‌كنم. جداً حقشه كه به همه چي برسه. خيلي دوسش دارم و يكي از كساييه كه اگه يه روزي بتونم ازش بخوام كه برام كار كنه با كله اين كار رو مي‌كنم. يك آدم با لياقت به تمام معناس. همين امروز اتفاقاً بهم زنگ زد و مي‌خواست احوالم رو بپرسه. اين دقيقاً برعكس اون يكي علي‌اه كه تا زماني كه كارت نداشته باشه بهت زنگ نمي‌زنه! بگذريم. الان ساعت 5 صبحه، بساط عرق و سيگز هم بپاست. راستش من از عرق خيلي بدم مي‌آد و اصلاً نمي‌خورم،‌اما اين يه معجون كار رامينه، خيلي هم خوبه. يه چيزي تو مايه‌هاي مارگريتا يا حتي مارتينيه اما كول‌تر. با ليموي تازه. خيلي مي‌چسبه. حالم رو اگه بپرسين، خيلي خوب نيستم. نمي‌خوام هم بگم چرا. شايد جاي ديگه‌اي. ولي به هر حال همين حال بد باعث شد بيام بنويسم تا بلكه يه كم حرف زده باشم.
كارهايي كه اخيرا دارم مي‌كنم:
وب‌گردي به شدت! خيلي مي‌گردم و خيلي هم چيزاي خوبي پيدا كردم، اما كم كم وقت عمله، بايد مرتب‌تر و منسجم‌تر بشم.
كلاس دف. يك تلاش تازه براي سازي تازه. اين اولين سازيه كه دارم براش كلاس مي‌رم. هميشه خيلي خوب بودم. الان هم مي‌خوام باشم. خيلي وقته كه درست و حسابي ياد نگرفتم چيزي رو و بايد به خودم ثابت كنم كه هنوز هم مي‌تونم ياد بگيرم.
واسه جميع خونواده، كلاس كامپيوتر گذاشتم. واسه بچه‌ها كلاس برنامه‌نويسي چون اغلب با اصول اوليه و ويندوز و اينا آشنان و بايد چيزي بگم بهشون كه به درد آينده‌شون بخوره و واسة بزرگتر‌ها هم در حقيقت كلاس سواد كامپيوتري، چي مي‌گفت اين يارو؟ IDCL، يا يه همچين چيزايي. اين كه اصلاً اين قارقارك چيه و به چه دردي مي‌خوره و چه جوري مي‌شه باهاش كار كرد. مي‌دونم كه معلم خيلي خوبيم. اميدوارم اونا هم شاگرداي خوبي باشن. تو اين مدت تعطيلاتم فرصت خوبيه واسه اين كه يه كم خودم را در اختيار خونواده بذارم.
راستي تازگي‌ها به اين فكر مي‌كردم كه خيلي وقته بازي نكردم، به عبارت ديگه خيلي وقته كه با كسي رقابت نكردم. احساس مي‌كنم بايد براي پيشرفت، رقابت كنم.
برنامه‌ريزي بلند مدت. يكي ديگه از كارهايي كه دارم مي‌كنم ليست كردن و برنامه‌ريزي براي كارهاييه كه بايد در بلند مدت بكنم. كارهايي كه ديگه فراموششون كردم.
راستي ديشب حس گرفتم خونه رو مرتب كنم. كلي ياد خاطرات قديم و كاغذهايي كه همينجوري از گوشه و كنار در مي‌اومد و همراشون كلي خاطره زنده مي‌شد. متني كه واسه شمارة اول مجلة كامپيوتر شريف نوشته بودم و دانشكده رو معرفي كرده بودم. داستان‌هام، شعرهام، خيلي نوشته‌هاي در لحظه و هزار و يك ياد گم شده تو دقيقه‌ها و ساعت‌ها و روزهاي پشت سر.
راستي، Account ندارم تا اين‌ها رو Publish كنم. مي‌افته واسه فردا.
يكي دو تا خبر مسخره: 1. كم كم مخابرات داره نظارتش رو اينترنت اعمال مي‌كنه. مي‌دونين كه نام وزارتخونه عوض شد. به يه چيزي تو مايه‌هاي ارتباطات و اينترنت و از اين آت و آشغالا. ديشب فهميدم كه مخابرات يه ليست از سايت‌ها رو داده به ISP ها تا دسترسي به اين‌ها رو محدود كنند. يكيش روزي-دات-كام بود. همينمون مونده بود. 2. سينا مطلبي بازداشت شد. حوصلة توضيح دادن ندارم. يه روزنامه‌نگار بود و بازداشت اون بعد از كامبيز كاهه و سعيد مستغاثي ادامة موجيه كه راه افتاده‌بود. فقط بگم كه سينا يه بلاگ به اسم وبگرد داره و خانومش هم يه بلاگ به اسم ماني و من (ماني بچة سيناس كه شش ماهشه). مي‌تونين به بلاگ هودر هم مراجعه كنين.
اگه اينترنت نبود من چيكا مي‌كردم؟


٭ آخه ميشه؟ اون همه اصرار كه خودم به Tawak زنگ مي‌زنم، به معين هم بزنه، اما به Tawak يادش بره؟ چي بگم والا!


........................................................................................



٭ به قول بچه‌ها آي خنديديم. اين نويد سياه (بقول خودش سبزة با نمك يا Salty Green-e) هشت سال تمومه كه تولدهاش رو داره مي‌آد تهران، من نمي‌دونم اين چه حكمتيه! بهونه‌اش هميشه كنگرة دندانپزشكي بوده، ولي غلط نكنم اومده تهران زن گرفته منتها جرأت نمي‌كنه به خونه‌شون بگه كه زن گرفته اينه كه فقط تولدهاش مي‌آد اينجا با زنش تولد مي‌گيره و برمي‌گرده!بعدم اين قومي كه ما هستيم، مي‌دونم تو جشن تولد 56 سالگيش يه دونه نويد كوچولوي سياه رو همراه خودش مي‌آره مي‌گه اين پسرمه، قبلش هم اصلاً به ما نمي‌گه كه زن گرفته.
نمي‌دونم گفتم يا نه ولي علي اسمالز زنگ زد و گفت كه بالاخره مي‌خواد دست از امليت (بخوانيد اوم مو لي يت) ورداره و از شهرشون بياد بيرون و يه مسافرت بره. قراره كه 14 ارديبهشت تهران باشه. اميدوارم رضا و ارشاد و بقية اين جماعت هم هم بكشن و پا شن بيان يكي دو روز خوش بگذره. واقعاً‌ديشب جاشون خالي بود. خصوصاً اين رضاي بي‌خاصيت!
فكر كنم رامين اگه يه روز يه چيزيو توجيه نكنه بميره!
بچه‌ها كه اينجا بودن سحر و احسان كلي بحث موسيقي كلاسيك و اينا داشتن و بقية بچه‌ها هم حسي داشتن كه تو پاورچين بقيه از قربون صدقه‌هاي داود و ياسمن مي‌گيرن!
همونجا احسان پيشنهاد داد كه سحر كرال آهنگ‌هاي نواري رو كه دارن مي‌دن بيرون بخونه. من كه خيلي حال مي‌كنم اگه اين اتفاق بيفته، چون هم كار احسان رو دوست دارم و هم صدا و خوندن سحر رو، فكرشو بكنين صداي سحر تو پس‌زمينة آهنگ بهانه‌ها.
راستي، دارم مي‌رم كلاس دف! حس گرفتم، به سحر گفتم برام ثبت نام كرد و بقية ماجرا، ديشب اولين جلسه‌اش بود. اگه ياد بگيرم خيلي دوسش دارم.
عجب بازيي شده اين بازي منچستر و آرسنال. الان كه دارم مي‌نويسم به فاصلة 3 دقيقه 3 بار توپ رفت تو دروازه (آخريش قبول نشد)، ولي خيلي توپه.
الان يه چيز جالب هم نوشت. يه منو اون پايين باز شد (از همون‌هايي كه نتيجة بازي رو توش مي‌نويسه) و نوشت: Appologies for loss of commentary. جالبه، نه؟
و اما حرف آخر، بعضي چيزا حقايق تو يه زندگيه، چيزاييه كه هست، اما گفتن همون چيزا خيلي آسون نيس. يه زماني شده بود كه من فكر مي‌كردم با ازدواجم، خيلي از آزادي‌هام رو محدود كردم و فرصت خيلي چيزا رو از خودم گرفتم. خيلي از چيزها رو الان مي‌تونستم به دست بيارم كه با ازدواج و مسائل بعدي اون ديگه نمي‌تونم. براي اينكه بتونم مشكلم رو با خودم حل كنم، سعي كردم تك تك اون‌ها رو ببينم و به خودم ثابت كنم كه چيزي من رو محدود نكرده و انتخابم درست بوده. الان ديگه مي‌دونم كه هر چيزي هم پيش بياد، سحر عشق منه، هر چقدر هم كه نق بزنه، يا دعوا كنيم، يا من گاو باشم! اصلاً من چهارشنبه شب ها رو دوست دارم، از بچگي دوست داشتم! عسل بيد! (سحر يا چارشنبه؟!)




........................................................................................



٭ اين يك لينكه كه توش پر از لينكه، ببينيد حال مي‌كنيد يا نه؟


٭ يه چيز يادم رفت اون هم طفلك كاوه گلستان بود. خيلي دلم سوخت. اين لينك رو حتمن برين.


٭ راستي يادتون باشه براتون از Trillian بگم. ديگه بعد 6 ماه كاملاً معتقدم كه خيلي توپه. فعلاً بمونين تو خماريش.


٭ سلام، مدت زياديه كه ننوشتم باز، مي‌دونم و شرمندة همة اونهايي كه بصورت مرتب به اينجا سر مي‌زنن هم هستم. ولي خب چيكا كنم؟ مي‌دونين، بلاگ نه پولي به آدم مي‌ده، نه يه دختر باحال و جذابه كه بشيني پاش و نه عذاي خوشمزه‌ايه! پس طبيعيه كه تا اين موارد بالا هستن، خب آدم كمتر به بلاگ سر مي‌زنه! دروغ مي‌گم بگو دروغ مي‌گي. ديگه از اون زمان اوج خورة‌ كامپيوتر بودنمون هم گذشته. واس همينم هر وقت كه بشه مي‌آم و مي‌شينم و مي‌نويسم. تو اين مدت اتفاقات خيلي خيلي زيادي افتاده. از عيد و سفر مشهد و دودن دوبارة اين جمع بلاهت گرفته تا جنگ و صدام و آمريكا و انگليس. و همينطورم داستان‌هاي ديگه‌اي كه چندتا شونو براتون مي‌نويسم:
1. سفر مهدي به فرانسه: احتمالاً خيلي‌هاتون مهدي گوسي (حاتمي) رو مي‌شناسين. اين به قول نويد بچة ننه صمدي (يه شب كه چند تا از اين قوم بلاهت طبق معمول خونة من ساعت 3 صبح ديگه حرفي واسه زدن نداشتن، گير دادن كه مهدي كجاي شجره‌نامة خانوادگي مي‌گنجه و چون دو طرف متفق بودن كه مهدي بچة خانواده نيست، بلافاصله نويد كشف كرد كه مهدي، بچة كارگر سرخونة خانوادة ما به اسم ننه صمديه)، از يه طريق احمقانه بهش پيشنهاد شده كه با به عهده گرفتن مخارج سفرش، به عنوان همراه، بصورت زميني يه سفر بره به فرانسه. جل‌الخالق! هنوز كه اين اتفاق نيفتاده اما مقدماتش كامل شده و مهدي پاس و ويزاش رو هم گرفته و اينجوري چار چنگولي تو خونة بي‌بي‌اش دم در نشسته تا رفيقش بياد دنبالش و راه بيفتن عين آدمايي كه مي‌رن شمال، اونا هم برن فرانسه! حس جالبيه. به همين خاطر گوسي ديگه فعلاً شركت نمي‌ره، فكر مي‌كنم بعد از اين داستان هم ديگه شركت نره (چون الان مرخصي يك ماهه گرفته)، و بگرده يه جاي بهتر پيدا كنه. عملاً شركت ما واسه اولش براش خوب بود دست اونم مث بقية بچه‌هام گرفتم، ولي بعدش باهس روي پاي خودش واسه، حالا ببينيم اصلاً مي‌ره يا نه تا بعد. اوهوي گوسي، سوغاتي يادت نره، ولي از حق نگذريم، مهدي يكي از مهربون‌ترين بچه‌هاي اين قوم بلاهته! اينه كه ديگه گفتن نداره.
2. كار: خب، جونم واسه‌تون بگه كه من آخر پارسال پنج‌ساله شدم، يعني 5 سال شد كه دارم كار مي‌كنم. از اول هم با خودم چند تا قرار گذاشته بودم، يكي اينكه تو اين 5 سال هر اتفاقي كه افتاد و هر جايي كه كار كردم، تجربه‌اس و واسم خوبه و جاي گله نداره. الحق هم خوب بود و خيلي چيزا ياد گرفتم و پخته شدم. همينطور هم قرار گذاشته بودم كه بعد از اين پنج سال بشينم و سنگامو وابكنم ببينم چه كاري رو انجام بدم بهتره، چه از نظر منافع ماديش و چه لذت از كار. چون هر دوش مهمه. مايي كه سرمايه و ارث پدري‌اي نداريم كه بديم يه لودر بخريم و بديم اجاره و بعد بريم خوش بگذرونيم، بايد كار كنيم تا پول دربياريم و اين هم يعني اينكه عملاً ما روزي حدود 10-11 ساعت از زمانمون صرف كار و مسائل حاشيه‌ايش مي‌شه. يعني آقا جون مفيدترين ساعات روزت رو تو محل كارت هستي و اگه اونجا با كارت حال نكني، هر چقدر هم كه پول بگيري جبران مافات رو نمي‌كنه چون اون پول براي صرف كردن تو يك روز از 7 روز هفته است( تازه واسه اونهايي كه دو روز تعطيلي دارن، چون يه روزش به استراحت كردن و امور عادي مي‌گذره). اين ها از يه طرف و اون مسائلي كه قبلاً‌ هم گفتم در مورد كارم باعث شد كه همون پارسال به مديرعامل بگم كه من ديگه نه كار مديريت تو اين شركت مي‌كنم و نه كار فروش. آخر پارسال هم كل كار فروش رو تحويل دادم و والسلام. مديرعامل مي‌خواست كه من مديريت بخش آموزش رو قبول كنم ولي من نمي‌خواستم زير بار بحث مديريت برم، چون براي مديريت مياني تفويض اختيار لازمه و تو اين شركت هم تفويض اختيار فقط بصورت اسمي مطرحه و رسماً تفويض اختياري وجود نداره و اين باعث دردسر هاي زيادي مي‌شه. خلاصه اينكه بعد افكاريات متوالي تصميم گرفتم كه Business خودمو راه بندازم و تو اين شركت هم به شرط موافقت با شرايطم، تا آخر بهار بمونم. تو اين مدت كار خودم رو هم راه مي‌اندازم و از اول تابستون ديگه كامل سوئيچ مي‌كنم روي كار خودم. اين باعث مي‌شه كه براي خرج روزانه هم نگراني نداشته باشم. اگه موافقت نشد هم كامل مي‌آم بيرون يه پروژه مي‌گيرم و كار مي‌كنم. همين الانش هم صدا و سيما مي‌گه بيا و ادامة كارت رو انجام بده. خلاصه كه داستان اينجوري پيش رفت. وضعيت الان من اينه: بيكار! به اين معني كه تو شركت در حال حاضر ديگه هيچ سمتي ندارم و اصلاً نمي‌رم. شرايطم رو اعلام كردم و عليرغم انتظارم مورد موافقت قرار گرفت (مديرعامله خيلي سعي مي‌كنه منو نگه داره، كلي هم چونه زد باهام، خصوصاً در مورد اينكه گفتم اول تابستون مي‌رم) و الان منتظر قراردادش هستم كه حاضر شه و برم امضا كنم و كار رو شروع كنم. اگه نشد هم باز هم ككم نمي‌گزه. ديشب كه رفته بوديم خونة رامين (از وقتي ازدواج كرده بودن و رفته بودن خونة خودشون نرفته بوديم)، كلي به بچه‌ها پز دادم كه شماها بدبختاي كارمندين!!! اما اينكه چه كاري مي‌خوام بكنم حالا، دو تا كاره كه الان بهتون نمي‌گم، آخه Business ه ديگه، وقتي ان‌شاا… راه افتاد بهتون مي‌گم. الان همه چيز در راه ساختن زيرساخت‌هاس.
3. جنگ و منگ و اينا رو خودتون خبر دارين.
4. يه سرويس جديد واسه بلاگينگ راه افتاده به نام BlogSky كه علي‌الظاهر سرويس خوبيه، فارسيه و MT رو Support مي‌كنه. سرعت قابل قبولي هم داره. اونايي كه مي‌خوان كم كم بلاگ داره بشن، بشتابن.
5. يه سرويس هم احسان راه انداخته كه اون بلاگ و MT و اينا به همراه Hosting ه و پوليه. اون هم خوبه. يكي هم زهير راه انداخته كه اون هم احتمالاً خوبه. براي اين پولي‌ها مي‌تونين به اين راهنماي فيل هوا كردن هم مراجعه كنين.
6. داغ داغ. همين الان مريم خبر داد كه فردا شب اين قوم ياجوج و ماجوج مي‌ريت خونة ما. خدا به داد برسه، باز چقد بخنديم! فقط ارشاد كمه.
7. تو اين مدت كلي عكس گرفتيم، هم با دوربين خودمون و هم با ديجيتال رامين. بايد چند تاشو باز بشينم انتخاب كنم و واسه همه بفرستم.
8. يه سؤال يه نفري مطرح كرد، همة مسؤوليتش هم پاي خودش، همه‌تون هم مي‌دونين كيه. مي‌گفت چرا هميشه مي‌گن: . . . شعر، يا . . . خل، يا . . . ملنگ و چرا نمي‌گن . . . شعر، يا . . . خل، يا . . . ملنگ؟!!!
9. دارم يه ليست درست مي‌كنم از بلاگ‌هايي كه سر مي‌زنم و مي‌خونم. هر وقت كامل شد مي‌ذارمش اينجا. ملغمه‌ايست از بلاگ‌هاي خبري، تخصصي، ادبي و روزنگاشت‌ها.
10. حرف‌هاي پراكندة شيدا از عيد باحاله. همينطورم خاطرات كارپه ديم از عيد. به من كه خيلي جشبيد، هميشه مي‌چسبه!
ديگه نه چيزي يادم مي‌آد و نه حالشو دارم كه زوركي فكر كنم يادم بياد. تا بعد.



........................................................................................

Home