!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ باز هم دارم از سر كار مي‌نويسم و باز هم اعصابم گه مرغيه! بعد از دو سه روز كه خيلي خوب بودم باز امروز ريده شد به حالم! داستان از اين قراره كه پيرو حرفاي قبلي، چهارشنبه عصر با مديرعامل صحبت كردم و همه چي رو بهش گفتم و اون هم قبول كرد و قرار شد من توي واحد آموزش ادامه بدم كارم رو. بعدم كه داستان حليم نذري خونوادة سحر اينا و يك شب تمام هم زدن ديگ حليم و داستاناي خاص خودش. شب جالبيه اين شب. با اين كه من اصولاً لائيك هستم، ولي با اين شب حال مي‌كنم. امسال رامين و علي نيومدن. فقط مهدي اومد. به اونم خوش گذشت. از شرف ديگه همون روزايي كه مريض بودم، با پيغوم پسغوم، صدا و سيما هم سيستم‌ها رو فرستاد خونه و كار روي اونها و هم شروع كردم كه بد جوري به گه نشستم! هر كاري كه مي‌كردم اين خاك‌برسر به هيچ صراطي مستقيم نمي‌شد. برنامه‌اي كه قبلاً عين عسل كار مي‌كرد حالا اين گوشه‌اش رو مي‌گرفتي، اون ورش در مي‌رفت، خلاصه اصلاً اجرا نمي‌شد. حتي خود برنامه رو هم آوردم و ديباگ كردم ولي مشكلي حل نشد. تا اينكه به ذهنم رسيد ممكنه از كنترل‌هاييه كه استفاده مي‌كنم. يادم بود كه قديما از سرويس پك روي ويژوال بيسيك هم صحبت بود و اون رو هم نصب مي‌كرديم. خلاصه در عرض سه ساعت از 5 تا 8 صبح عاشورا، 70 مگابايت فايل رو دانلود كردم. نهايتا ديشب با نصب اون همه چي راه افتاد و درست شد. به گمانم از اول اگه MDAC 2.5 رو نصب مي‌كردم، كنترل‌هاي مربوطه رو درست مي‌كرد. حالا بعد همة اين داستانا، امروز مديرعامله اومده همون حرفاي قبل رو مي‌زنه. يعني از يه طرف مي‌گه بايد به فروش كمك كني (در حقيقت مث يه مرده‌شور) و از طرف ديگه مسؤوليت آموزش با توئه. حالا ايناش به جهنم، چون برنامه‌ام اين بود كه بيشتر از سه ماه ديگه اينجا نمونم. اضافه‌كاري‌هام رو هم كه بيشتر از 200 ساعته در كل طول سال، به خاطر اينكه هر دفعه درخواست ندادم براش و اون تصويب نكرده، مي‌گه پرداخت نمي‌كنه. آخه آدم، همش رو كه خودت خواستي و من موندم. مگه نديدي كه چقد كار كردم. اين ديگه خيلي زور داشت. از يه ساعت پيش كه اينو فهميدم بد جوري قاط زدم. آخه خيلي حرص داره كه از زندگيت بزني و وايسي و كار كني، بعد بگن كو مدركي كه اين كار تو با تأييد شركت بوده. اصلاً دل و دماغ كار كردن ندارم. از اون وقتي كه اينو گفت ديگه دست و دلم به كار كردن نمي‌ره. نشستم آلبوم‌هاي ناصر رو نگاه كردم. بعدشم كه الان دارم اينو مي‌نويسم. كلي هم حياط رو متر كردم. اينم به تخمم، نمي‌ده كه نده، فقط مي‌تونم بگم ديگه منو از دست داد! بذا حقوق و عيديم رو بگيرم، بهش مي‌گم نمي‌تونم مسؤوليتي رو كه مي‌گه قبول كنم. خواس كه هيچ، نخواس، مي‌آم بيرون. هي زندگي، بعضي وقتا بد جوري شوخيت مي‌گيره با آدم. فقط خوبيش اينه كه اينا همش تموم مي‌شه. خوبش، بدش، بالاش، پايينش، تموم مي‌شه و مي‌ره.عين يه گوز كه شايد وقتي كه مي‌آد بيرون عوارضي همون اول داشته باشه، ولي بعدش تو هواي بي‌نهايت اطرافش، محو مي‌شه و از بين مي‌ره. كاري كه بايد بكني اينه كه يا با اين گوز يكيو خفه كني تا دلت خنك شه، يا اينكه بري رو يه بلندي وايسي تا با خروج گوز تو هم به جلو پرتاب شي و پرواز كني!
چيه؟! نيگا داره؟!


........................................................................................



٭ آقا شرمنده‌ام، من امروز نمي‌تونم بنويسم، آخه درگير همون كاري هستم كه گفتم. فقط بگم كه حالم خيلي خوبه و فقط دارم به افق‌هاي باز پيش رو نگاه مي‌كنم. سال ديگه، سال جديدي بايد براي من باشه. بايد خيلي كارها توش بكنم. يعني مي‌شه كه من بگم خدافظ زندگي گذشته و سلام زندگي جديد باحال بامزة تازة عجيب‌غريب پردرآمد...د زهرمار! هي ور مي‌زنه! گفتي ديگه، خوش گلدي!


........................................................................................



٭ يه چيزي مي‌خواستم بگم يادم رفت، ياد وفا صبوري و بلاگ اهل وفا افتادم. آخه اون موقعا وفا از محل شركتش بلاگ مي‌نوشت...


٭ اين ديگه نوبره! اين كه اولين Documentي كه تو شركت مي‌نويسم، بلاگم باشه، ديگه من خيلي لات شدم ها! آخه مي‌خواستم بگم اوضاعم خيلي بهتره!
چون از يه طرف فعلاً بي‌خيال داستان كار اصلاح نظام سازماني شركت شدم تا اين پنجشنبه و جمعه بشينم يه جوري اصلاحش كنم كه دهن همة اينا بسته شه، از اون طرف به صدا و سيما گفتم ديگه نمي‌رسم بيام و اگه مي‌خواين كارتون انجام شه، كامپيوترها رو بفرستين خونه‌ام، از يه طرف مشكلاتم رو يه جا (تو بلاگ) نوشتم و كلي راحت تر شدم، و دست آخر و از همه مهم‌تر، يه نامه نوشتم به مدير عامل كه آقا من نه فروش مي‌خوام و نه مديريت. مي‌خوام همون كارمند سادة پشتيباني باشم. اينجوري خيلي راحت‌ترم. ديشب هم داشتم فكر مي‌كردم، ديدم بهترين حالت اينه كه برم تو قسمت آموزش و از طرفي هم كار نوشتن سيستم و اين چيزاي شركت رو بكنم و ترجيحاً همش هم قراردادي و بدون دريافت حقوق ثابت. اين فكر كنم ايده‌آله. تا ببينيم چي ميشه. هفتة ديگه مي‌شينم و باهاش صحبت مي‌كنم تا اين داستانا رو نهايي كنيم و قال قضيه رو يكنم.
ارادت بنديم!
راستي، قراره با رامين و علي با دو تا ماشين (يه 206 مشكي و يه 206 سفيد) بريم مشهد. فك كنم خيلي خوش بگذره. تيريپ حماقته!
ضمناً آقاياونا، بلاگ من هفته نامه‌اس، اين يكي دو باري هم كه خارج از برنامه نوشتم، استثناس، عادت نكنين به اينا، شما همون هفته‌اي يه بار چك كنين، دعاي خير يادتون نره!


........................................................................................



٭ اين اولين باره كه از محيط كار و پشت ميزم تو شركت دارم بلاگ مي‌نويسم. آخه من اصولاً سر كار هيچ كاري غير از كار نمي‌كنم و كاملاً غرق توي كارم هستم. ولي در مدت اخير اتفاقاتي افتاده كه عبارت به تخمم مكررا در صحبت‌هاي من با خودم بكار رفته! حجم زياد كار و كارهايي كه در مدت زمان خيلي كوتاه خواسته مي‌شه و من تقريباً هميشه همه رو انجام دادم، باعث شده بود كه يكي دو مورد اشتباه تو كارهاي من ديده بشه. اكثرا هم اصلاً به من برنمي‌گشت، منتها چون من بايد ناظر بر كار بچه‌هاي زير دستم باشم و اونها رو كاملاً بررسي كنم و من هم معمولاً با اين كار احمقانه كه بشينم يه ليست 4 صفحه‌اي رو از اول تا آخر بخونم و مطابقت بدم بدم مي‌آومده، اين مشكلات ايجاد شده بود. به هر جال اينها بهونه‌هايي شده واسه مديرعامل تا ايراد بگيره. ولي ايراد گرفتن مشكلي ايجاد نمي‌كنه، اوني كه مشكل‌سازه برخورد بده. بابا وقتي تو نامه به من دادي و گفتي ببر بده به فلاني فلان جا، كي، ساعت 8 شب، طرف نبوده، خب من انتظار دارم تو لااقل قبلاُ هماهنگي مي‌كردي، حالا نكردي به جهنم، چرا وقتي زنگ مي‌زنم مي‌گم فلاني نيست، مي‌گي خب من چيكار كنم؟! يا يه دفعه ديگه مي‌گي به من چه! بابا آخه اين چه برخورد از يه مديره؟ مدير مي‌گه به من چه؟ آفرين. ما هي جون مي‌كنيم تا هيچ كس تو اين شركت نگه به من چه! همه احساس مسؤوليت كنند، اونوقت تو مي‌گي به من چه؟
خلاصه كه اين از اين و بعدم داستان نتيجة كارم روي نظام اداري شركت و ايرادهايي كه صد سال پيش بايد گرفته مي‌شد اونوقت صاف تو آخرين جلسة ارائة نهايي مطرح مي‌شه و كلي از اين آت و آشغالا، حسابي منو بهم ريخته. از اون طرف اين صدا و سيما هم دست از سر من برنمي‌داره. اين كار لعنتي انگار تمومي نداره. يه بار تو عمرم يه گهي خوردم و با آدمي كه نمي‌شناختم كار كردم، چنان بلاي سرم آورد كه مرغاي هوا به حالم گريه كنن. فقط همين بس كه ما 6 ماه برنامه نوشتيم، حالا دو ساله كه سعي مي‌كنن نتيجه‌اش رو نصب و راه‌اندازي كنن! جالا چرا نمي‌شه، چون يه روز قير نيس، يه روز قيف نيس و خلاصه اينجوري!
مخلص كلوم اينكه خيلي خيلي خسته‌ام. فقط كافيه قيافه‌ام رو ببينين. تقريباً ديگه چيزي از اون منصور سرحال و هميشه در حال شوخي نمونه. جدا تصميم گرفتم از كار فعليم دست بكشم. همين الان يه نامه نوشتم و خواستم كه به پشتيباني برگردم. صمناً ديگه نمي‌خوام تو اين شركت مدير بخش باشم. به جز دردسر و اعصاب‌خوردي و مسؤوليت الكي هيچي نداره. كشته مردة اسم مدير فروش كه نيستم كه. برگردم تو همون پشتيباني، با خيال راحت مي‌شينم صفامو مي‌كنم، حداقلش اينه كه خستگي اونجا لذت داره واسه من.
ديگه بيشتر از اين نمي‌نويسم، فقط مي‌خواستم بنويسم چون هم خيلي وقت بود باز ننوشته بودم و هم خيلي دلم پر بود از وضع حاضر. جداً با اينكه ظاهرا چيزيم نيست، اما از تو احساس مي‌كنم كه راضي و خوشحال نيستم.
آخر هفته باز براتون مي‌نويسم، راستي من دارم واسه شما مي‌نويسم يا واسه خودم؟


........................................................................................

Home