!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ بالاخره نوشتم! بابا عجب طلسمي شده بود نوشتن اين بار من توي وبلاگ! همه چي آخه قاطي پاطي شده بود. سعي مي‌كنم از اول تر بگم، اما اگه چيزي هم از قلم افتاد، افتاده ديگه، من كه نويد نيستم كه بخوام هر روز عين بز هر چي شده رو بنويسم كه! (توضيح: اين بز از نوع خوب و به منزلة تحبيب است!!!)
اول از آنجا شروع شد كه يه كاري از شركت رو قبول كردم كه قاعدتاً نبايد مي‌كردم، ولي اين كرمه كه تو منه مگه مي‌ذاره آخه؟! اون كارم مستند سازي و تهية روند و روال براي انجام امور توي شركت بود. اونايي كه اين كاره‌ان مي‌دونن. داستان تحليل سيستم و چارت سازماني و شرح وظايف و گردش كار و مستندات و تشخيص مشكلات درون سيستم و حل اونها و خلاصه كلي دردسر. بگذريم كه چقد با مديرا سر و كله زدم تا اطلاعاتي رو كه مي‌خواستم بهم دادن. بعد قرار شد تا يه هفته بمونم خونه و كار رو ببندم. حالا مگه مي‌شد؟ كاراي شركت و كاراي موندة خودم و … همه و همه خلاصه يه كارايي كردم. به نظرم بد نشده، ولي بايد كامل شه. تو اين مدت سحر رو هم فرستادم خونة مامانش و خلاصه صفا! بعد از اون يه هفته سر كار و بعد هم دوباره يه هفته خونه، چون از قديم، شنبه تا دوشنبة اين هفتة تعطيلات رو مرخصي گرفته بودم. خلاصه كه تو اين مدت اصلاً‌انگار احساس نمي‌كنم كه كار هم بايد كرد. همه‌ش شده خوردن و خوابيدن و از اين جور داستانا. زندگي جالبي شده!
تو همين هير و وير، عروسي علي و مريم و بعدشم رامين و سولماز. عروسي علي و مريم خوش گذشت. نويد و ارشاد از مشهد اومده بودن. اومدن علي حالا بخاطر سرورش توجيه‌پذير بود. (اين داستان رو بتيد بعداً يه سري كامل براتون بگم كه اين قضية سرور و ارادت و اينا در مورد علي و نويد چيه!)، ولي ارشاد داستان خودشو داره. قضيه اينه كه اين آقا ارشاد از حدود يك سال پيش با مهتاب دوست سحر كه ما خب خيلي جاها اون را هم باخودمون مي‌برديم، سر و سري بهم زده بودن، بدون اينكه من و سحر چيزي بدونيم. قبل از همه چيز بگم كه اين جماعت مشهدي، يه شدت بي‌بخارتر از اونن كه رابطة نامشروع داشته باشن. يعني اگه هم به يه دختر بگن «قربون چشاي بادوميت» مطمئن باشين كه باهاش ازدواج مي‌كنن! خلاصه اين داستان مهتاب هم همين جوري مي‌شه. اول اينكه به خاطر دوري، فقط سيگنال‌هاي موبايل عزيزه كه حامل پيام عشق اين دو تا مي‌شه. بعدم اينكه اينا ديگه به طرز خفني عاشق هم مي‌شن و متصمم كه اين اونو بگيره و اون اينو! ولي جريان رو بعد از حدود 11 ماه به من و سحر گفتن. تازه اونم به سحر گفتن و گفتن كه به منصور فعلاً نگو. حقيقتش از اين حركتشون اصلاً خوشم نيومد. ارشاد دوست بسيار صميمي من و مهتابم علاوه بر دوست من، دوست صميمي سحره. تازه، من و سحر، جدا از لفظ كه پدر و مادر اين جماعت خونده مي‌شيم، واقعاً يه جورايي پدر و مادر اينا شديم. داستاناشو قبلاً‌نوشتم… و اينكه اين رابطه شكل بگيره و ما رو بز هم حساب نكنن رو اصلاً‌دوست نداشتم، خصوصاً اينكه بعد از شروع اين جريان اينا دو سه بار هم رو خونة ما ديدن و وقتي كه من فهميدم، كاملاً‌اين احساس بهم دست داد كه مثل يك وسيله از ما سوء استفاده شده. در خيلي از موارد اونا همة هماهنگي‌هاشون رو با هم از قبل كرده بودن و خونة ما فقط نقش بازي مي‌كردن.
به هر حال، من آدمي نيستم كه به دل بگيرم، ولي ناخودآگاه يه چيزايي گوشة دل آدم از اين برخوردا مي‌مونه. همون جور كه تو داستان نويد اين قضايا پيش اومد و تا مدت‌ها من با هر دوشون مشكل داشتم. بابا جون به من چه كه شما دو تا چيكار مي‌خواين بكنين، ولي از آدم اينجوري هم استفاده نكنين، خصوصاً وقتي كه بعداً وقتي كه احياناً خداي نكرده اگه مشكلي ايجاد شه، شايد از همه بهتر بشه بهتون كمك كرد. توجيهاشون رو هم اصلاً‌قبول ندارم. بنظرم كاملاً بهونه و توجيه الكي مي‌آد. حالا بگذريم. اگه شما اين دو تا رو مي‌شناسين بدونبن كه هنوز قضيه به هيچ وجه رسمي نشده و شما هم به هيچ وجه به روي خودتون نيارين تا وقتي كه به اميد خدا اين دو تا به هم برسن و زندگي خوبي رو شروع كنن. البته اگه اين مهتاب، اين اخلاقاي Aggressiveشو (به قول خود ارشاد) درست كنه!
الان يادم اومد كه من دو تا چيز رو مي‌خواستم اين تو بنويسم و همين‌جوري يادم رفته. تو اين مدت چندين بار نشستم كه بنويسم ولي هر بار يه چيزي شده و ننوشتم. آخرين بارش همين امروز عصر كه سحر رفته بود كلاس. كه آخرش قبل از نوشتن رفتم بيرون تا گوشيمو بدم درست كنن. نشون به اون نشون كه وقت برگشتن، سحر رو تو راه ديدم و با هم برگشتيم خونه! الان ساعت 5 و نيم صبحه و سحر خوابه.
يكي از اون چيزا اين بود كه من بد جوري اعتقاد پيدا كردم كه همه دست خداس! (از من لائيك خيلي بعيده اين حرفا، نه؟!) مي‌دونين، به اين نتيجه رسيدم كه خدا اون بالا نشسته و مواظب اين آدماست. هروقت كه بشه، بهشون كمك مي‌كنه تا اگه يه غلطي هم كردن، دچار دردسر بيشتري نشن. يه چيزايي رو خودش درست و راست و ريست مي‌كنه. خيلي از چيزا كه به نظر من شر بوده، بعدا فهميدم كه مصلحتي توش بوده. به عبارتي يه خير بزرگ‌تري توش بوده. منتها اين اصلاً ناقض اراده و اختيار ما نيست. شايد كوتاه‌ترين توصيف حرفام، از تو حركت، از خدا بركت باشه. خدايا دمت گرم. باعث و باني خيلي چيزا مي‌شي تو، آخ كه اين اعتقاده چقد مي‌تونه آرامش‌دهنده باشه.
دوميش هم يادم نيس، يعني يادمه كه نوشتم «آن‌گاه كه دو، يك شود» ولي حالا يادم نمي‌آد كه چي مي‌خواستم بگم!!!
بگذريم، تو هفتة گذشته، دعواي بدي با سحر كردم. غزال ازم پرسيد سر چي دعوا كردين، گفتم مگه دعوا دليل هم مي‌خواد؟! بابا جون بعضي اخلاقاي من گهه! خودشم مي‌دونه، باز سيخ مي‌كنه، خب اينجوري مي‌شه ديگه. البته دعوا يه چيز عاديه تو زندگي، واقعاً عادي، ولي اينم دعواي خوبي نبود. به هر حال الان كه همه چي درسته و امشب هم اينقده قربون صدقم رفت كه باز نزديك بود دعوا شه!!!
اي رضاي آشغال، نه واسه عروسي علي اومد تا براي رامين مي‌خواد بياد. يادم رفت بهش زنگ بزنم دوباره فحش بدم. ولي همين‌جا اعلام مي‌كنم خيلي كون گشادي! يعني ايـــــــــنـــــــــقـــــــــــــــــــد!
يكي بهمن، يكي ارديبهشت، ما بدبختيم، نصف حقوقمو بايد بدم واسه كادو! خدا خيرش بده ناصرو كه رفت اونور آب كادوش كم شد و به يه كارت اينترنتي قانعه بچم! عوضش علي شوهر سيما اضافه شد!
بهمن، يعني همون روز والنتاين، سالگرد آشنايي جدي من و سحر هم هست.
سحر جونم، مباركه!!! (چه حرفا، اگه سحر اينو بخونه، هم شاخ در مي‌اره كه اينو منصور نوشته، همم تو كونش عروسي مي‌شه!!!) ؛)
سيما هم كه طبق معمول از روز فرداي تولدش روزشمار مي‌ذاره واسه تولد بعديش و بصورت مرتب اين روزشمار رو اعلام مي‌كنه تا خداي نكرده، تنابنده‌اي خريدن كادو رو فراموش نكنه!
امشب براي اولين بار با سحر بصورت جدي در مورد بچه و بچه‌دار شدن صحبت كرديم، اما زياد خوشحال نشين! چون در حقيقت سؤال اصليم از سحر اين بود كه آيا ما بايد بچه‌دار شيم حتماً؟ ولي خب چيزيه كه كم كم بايد در موردش تصميم بگيريم. و اگه مي‌خوايم بچه‌دار بشيم، زمانشو مشخص كنيم. (از عوارض ديدن فيلم ليلا) همين‌جا هم بگم كه اگه به هر دليلي بچه‌مون نشه(!!!) كه البته بعيد مي‌دونم اينجوري باشه، به تخمم هم نيست و هر كي هم بخواد نيگاه چپ به سحر يا خودم بكنه بابت اين قضيه، بي‌هيچ تعارفي ترتيباتشو مرتبات مي‌كنم، مي‌خواد مامان خودم باشه، مي‌خواد هر كس ديگه. هر وقت اين بحث بچه‌دار نشده پيش مي‌آد، ياد سنگي بر گوري جلال مي‌افتم. خيلي حال كردم با اين كتابش هم!
خب جونم براتون بگه كه تو اين مدت كلي فيلم ديدم، اگه يادم بياد، يكي يه فيلم واقعي بود در مورد يه يارو كه لاس‌گاس رو ساخت، ولي هيچ اسمي از اون برده نشد بعداً. خيلي باحال بود. يكي موميايي دو بود كه از نظر جلوه‌هاي ويژه از يكش بسيار بهتر و خوش‌ساخت‌تر بود. دمش گرم. ديگه Dead Calm بود، ديگه Show Time آقاي دنيرو بود، طبقة سيزدهم كه يه علمي-تخيلي نسبتا خوب بود و پر از اون ايده‌هاي دنيا در دنيا و لايه‌هاي مختلف خلقت كه من حال مي‌كنم باهاش و بالاخره، Blue Velvet شرحش هم همين بس كه مال ديويد لينچ بود فيلم.
اين هفته هم قراره Big Fat Liar رو ببينم، مگنوليا (تام كروز و اينا!)، بوي خوش زن، افتادن در دام عشق و چن تاي ديگه. هفتة قبلم، A Beautiful Mind رو ديدم، گوزن‌هاي كيميايي و همين‌طور جن‌گير!
باز هم بگذريم. حيف كه اين احمقا واسه عروسي رامين نيستن. مي‌دونم كه كلي خوش مي‌گذره. البته خب عوضش احتمالاً شيدا و امير هستن كه با جفتشون حال مي‌كنم. علي توك هس كه يك خداي احمق تمام عياره و خب علي و مريم هم كه از ماه عسلشون (دبي) برمي‌گردن. يادم رفت بگم كه رفتيم خونة علي. فرداي پا تختيشون. خيلي عالي بود و كلي خوش گذشت. نويد عصرش از همونجا برگشت مشهد. شايد پاستوريزه ترين آدمي كه تو زندگيم ديدم، همين نويد بوده. البته توجه به اين نكته الزاميه كه يه وقت يكي دستش به گوشت نمي‌رسه، خب مي‌شه عابد و زاهد و مسلمانا. ولي اين بشر، همه چه از پول تا موقعيت رو هميشه داشته. ولي واقعاً پاستوريزه است. بايد يه سري اولويت‌بنديشو واسه خلاف‌كردن در صورتي كه مجبور باشه، بشنوين. فقط مي‌گم كه آخرينش تو اين ليست، سيگار كشيدنه!!!
مي‌دونين، موجود جالبيه. از يه طرف من به شدت با اين فكر اقتصاديش و طرز تفكر بازاريش، عليرغم دكتر بودنش حال مي‌كنم. مردك دكتر دندونپزشكه و واسة خودش كلي كلاس داره، ولي يادمه تو سربازيش وقتي مشهد بود مي‌رفت در مغازه به باباش كمك مي‌كرد. از اون طرف تو همون دورة سربازيش، از همون دندون‌پزشكي فك كنم حدود ماهي پونصد تومن يا شايدم بيشتر درامد داشت. تازه اونم فقط عصرا رو مي‌رفت كار مي‌كرد و صبحش تو پادگان و نمي‌دونم از اين خراب‌شده‌ها بود.
خلاصه از اون نوع موجوداتيه كه من عليرغم احترام زيادي كه بهش مي‌ذارم، نه مي‌تونم و نه مي‌خوام كه مثلش باشم. بايد دفترهاي خاطراتشو كه از زمان راهنمايي تا الان دائماً نوشته ببينين. من هيچ‌وقت نمي‌تونم و نمي‌خوام اينجوري باشم. جالبه، فكر نمي‌كنم مثلاً سيگار كشيدن من رو اصلاً درك كنه! يا از سحر پرسيده بود قضيه چيه منصور مي‌نويسه سيگار و نوشيدني و … و سحر بهش گفته بود كه منظور از نوشيدني اعلب نوشابه‌است، تازه باورش نشده بود! ولي مطمئناً آدميه كه تو زندگيش موفق خواهد بود. دمش گرم.
مهدي هم خونة علي بود. مهدي فكر مي‌كنم ديگه چهارمين يا حتي بيشترمين (!) تجربة من توي جداسازي محيط رفاقت و دوستي از بيزنسه. مهدي رو خود من بردم پيش خودم. و خب مدت‌هاست كه من مهدي رو مي‌شناسم و يه مدتي حدوداي سالاي آخر دبيرستان، از نزديك‌ترين دوستاي من بود. خوشبختانه تا الان خوب تونستم اين دو تا محيط رو كاملاً‌جدا از هم نگه دارم. ولي خودش هم بايد بيشتر رعايت كنه. اين مسأله مي‌دونم كه براي اون تجربة جديديه. اون هم نسبتاً خيلي وقته كه كار مي‌كنه، اما متأسفانه به نظرم محلاي كار قبليش، تجربه‌هاي خوبي نبوده. اينجا بايد درك كنه كه كم كم بايد بالا بياد و براي اين كه بالا بياد، بايد خودشو نشون بده، و به كمك من متكي نباشه. ضمناً بايد ياد بگيره كه براي اينكه پيشرفت كنه، نبايد حرف پول رو وسط بكشه. بايد هميشه پول رو تو آخرين مرحله بذاره و سعي كنه امتيازات ديگري بگيره. وقتي كه تونست حقانيت خودش رو ثابت كنه، پول هم مي‌تونه بگيره. ولي اگه از اول پول بيشتري بگيره، با بالا بردن سطح توقع از خودش، باعث مي‌شه روند پيشرفتش خيلي خيلي كند تر به نظر بياد.
يه چند وقتيه كه تو فكرم. قبلاً‌ كه براتون نوشته بودم. فكر الانم اينه كه من از راه شغلم بعيد مي‌تونم بتونم درآمد درست و حسابيي داشته باشم. به عبارتي اين در‌آمد براي وقتي كه همه چي داشته باشم خوبه، ولي براي اينكه همه چي بدست بيارم، كفايت نمي‌كنه. دارم رو راه‌هايي فكر مي‌كنم تا بتونم پول‌دار شم!!!! بايد بذارم پشتش حسابي، طوري كه سال ديگه شب عيد تو خونة خودم نشسته باشم، و با ماشين خودم برم به ويلاي خودم. فكر كنم براي يك سال همين قدر آرزو، زياد هم باشه. ولي بايد بكنم. اصلاً‌هم با خودم شوخي ندارم. نترسين قاچاق نمي‌كنم!
ااااااه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه!!! سه صفحه با فونت 10 نوشتم! دلم به حال شما مي‌سوزه كه مي‌خواين اينا رو بخونين!!! از همين جا به همة كسايي كه اينا رو مي‌خونن و مستقيماً (اغلب به دليل ضيق وقت و يا مشغله و پراكندگي كارها) باهاشون در ارتباط نيستم، سلام مي‌كنم و مي‌بوسمشون. فرشته و بهارك عزيز كه واقعاً دلم براشون تنگ شده، ناصر كه هميشه يادش تو برخورد با آدمايي كه اين‌ور و اونور مي‌شناسنش زنده مي‌شه (يه جورايي ناصر شده پدربزرگ Sun و Solaris تو ايران!)، رضاي چغندرمسلك گاو، سارا و همه و همة شماها.
ديگه ساعت 6 و نيمه و كم كم بايد برم بخوابم! باي باي تا نوبة دوبارة نوشتن!


........................................................................................

Home