!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ عجب بساطي شده اين عادت جديد من، پنج‌شنبه ها يا جمعه‌ها، كه سحر نيست، مي‌شينم پشت نوت‌بوكم، يه بسته Kent Light، يه نوشيدني، يه شمع، يه موسيقي ملايم و نوشتن وبلاگ. من زمان ديگه‌اي وقت نوشتن وبلاگ ندارم. فقط همين تنهايي‌هاي پنج‌شنبه و جمعه است كه يه زمان به من مي‌ده براي نوشتن.
بچه‌هايي كه يه دوره‌اي هميشه دور من بودن، جمعشون كرده بودم دوباره دور خودم، حالا هر كدوم دل مشغولي‌هاي خودشونو پيدا كردن. يه دوره‌اي بود كه من تنها آدم متاهل تو اون جمع بودم و خونة من شده بود ملجا و مامن اونا، يه وقتايي مي‌شد كه يكي از اونا يه هفته خونة من مي‌موند. يه كانون شده بود كه همه چي تو اون ختم مي‌شد. يه آرام گاه بود كه با خنده‌هاي بلند فراموشي غير از اون خونة صميمي پر مي‌شد. حالا اما، اونا دارن مي‌رن كه هر كدوم هم‌نشين خودشونو به آرام‌گاه خودشون ببرن. ديگه وقتي براي من و ما ندارن. گله‌اي ازشون ندارم، گرچه دلم مي‌گيره از دستشون. راستش الان منم كه تنها موندم اين وسط. رامين، سولماز رو پيدا كرده و خونوادة بزرگ اونو، خصوصاً با خصوصيات رامين كه به شدت جذب مي‌شه، الان به نظر من به تمامي در اون قالب فرو رفته.
علي باز بيشتر درگير كاراشه، هم كار ثابت داره و هم درگير بازسازي خونه‌شه. و حقيقتش اينه كه اون به من زنگ مي‌زنه هر از گاهي. ولي اون هم سر نمي‌زنه و به شدت درگير خودشه.
سحر هم با بچه‌هاي كلاس موسيقيش بر خورده و با اونا مي‌پلكه و خلاصه كه سرش با اونا گرمه. اين وسط منم كه دارم هي چنگ مي‌زنم به خاطرات قديمي و سعي‌مي‌كنم تا يه يادگاري پيدا كنم و زنده‌اش كنم.
اگه جور بشه و من برم خارج، اونجا مي‌خوام چيكار كنم با اين غم جدا افتادگي كه همين‌جا تو وطن خودم داره منو مي‌خوره و افسرده‌ام كرده.
ولي از حق نگذريم، من از اون آدماييم كه به شدت كار مي‌كنن، و اگه شرايط كارم خوب باشه، خيلي روي روحيه‌ام تأثير مي‌ذاره.
امروز فكر مي‌كردم ديدم يكي از بزرگ‌ترين مشكلاتي كه من الان با كارم دارم، عدم امكان در اختيار گرفتن شرايط كارمه. يه چيزايي توي كارم هست كه دست من نيست. من نمي‌تونم كنترلشون كنم. مثلاً اگه شركت پول نداشته باشه، من نمي‌تونم براي اوني كه ازش خريد كردم، پول بفرستم، هيچ كاريش هم نمي‌تونم بكنم، يا اگه يارو كالا رو دير بفرسته، من هيچ كاريش نمي‌تونم بكنم، چون يارو اونور دنياس و من هم به هيچ طريقه‌اي نمي‌تونم كاريش بكنم و اين خيلي منو اذيت مي‌كنه. چون من هميشه سعي مي‌كنم كارمو درست و كامل بكنم و اين مسايل اعصاب منو به هم مي‌ريزه، باعث مي‌شه بگم به تخمم، نميشه كه نميشه، چيكارش كنم، چيزي كه اصلاً تو شخصيت من جايي نداره.

شدم رامين، وقتي كه شروع مي‌كنم ديگه دل نمي‌كنم، مي‌نويسم و مي‌نويسم. قبل از اينكه اينجا شروع به نوشتن كنم، نمي‌دونستم كه اينقدر حرف واسه زدن دارم.

ديروز بالاخره كار سيماوصدا رو تحويل نهايي دادم، بعد از شايد بيشتر از دوسال. چه دوراني شد اين پروژه. يه تجربة تلخ و شيرين، سخت و آسون، پر از تجربه‌هاي مختلف. بدترين شب و روز عمر من تو كل زندگيم، تو اين پروژه بوده تا حالا. حيف كه اين تجربه كامل نشد.

ديروز داشتم فكر مي‌كردم ديدم چقدر ديد الان من با ديد قديمم در مورد زندگي متفاوته. قديما فكر مي‌كردم كه بايد يه كاري داشته باشم كه آينده دار باشه. در حاليكه الان دارم فكر مي‌كنم كه الان بايد كاري بكنم كه پر درآمد باشه، بعد با درآمد اون بايد كار كرد و درآمد آينده رو تضمين كرد. وگرنه آدم عاقل نياد تو 50 سالگي هنوزم منتظر درآمد از راه كار كردن باشه.

به سرم زده اون كاري كه قديما بهش فكر مي‌كردم رو انجام بدم. برنامه‌نويسي براي اون ور آب. فكر مي‌كنم خيلي بيشتر با مذاق من سازگاره. درآمدش هم خوبه، منتها الان خيلي با احتياط‌تر و روشن‌تر از قبل به مسائل نگاه مي‌كنم و تصميم مي‌گيرم و عمل مي‌كنم. بايد روش بيشتر مطالعه كنم.

امروز گردهم‌آيي بلاگر هاست و مراسم اهداي جوايز بلاگرهاي برتر، مي‌خواستم برم، اما هر چي بالا و پايين كردم، نتونستم دليل متقاعد كننده‌اي براي خودم پيدا كنم تا اين راه بك.بم . برم اونجا، شايد اگه خودم ماشين داشتم، مي‌رفتم. ولي اين‌جوري واسه چي بايد مي‌رفتم؟ ديدن چند تا آدم مهمي كه من مي‌شناسمشون و اونا هم منو مي‌شناسن، اما نه به عنوان يه بلاگر، جهانگرد، قنبري، سعيدي و . . . يا ديدن يكي دو تا از بچه‌ها، پيام معين افشاري، كيايي . . . يا ديدن اينكه بلاگر ها كيان و به قول هودر، ارضاي حس فضولي، يا ديدن دخترها و حظ بصر و اينكه دختراي بلاگر كيان و چه شكلين؟ هيچ كدوم متقاعدم نكردن. نرفتم!

يكي از چيزايي كه خيلي حرص منو درمي‌آره، غلط‌هاي خصوصاً املاييه كه تو نوشته‌هاي بچه‌ها مي‌بينم. حتي تو نوشته‌هاي بعضي‌ها كه خيلي هم ادعاي ادبياتشون مي‌شه، حقاً بعضياشونم قلم توانايي دارن، ولي به قدري كفرم مي‌گيره كه اين آدما دامنة شناختشون از مباني زبان فارسي گاهي اينقدر كمه. بعضي‌هاش رو مي‌شه به حساب تايپ كردن و بازبيني نكردن و اينا گذاشت، واسة خودمم پيش مي‌اد، ولي اكثرشون به خاطر عدم آگاهي نويسنده است.




........................................................................................

Home