!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ آقايون و خانومون، من به شدت، حتي شايد بيشتر شرمنده‌ام، ولي بنا به همون دلايلي كه قبلن ها هم گفتم تصميم گرفتم كه در اينجا رو تخته كنم. يك بلاگ ديگه براي خودم راه خواهم انداخت و اون تو حرف دلم رو مي‌نويسم. چون نمي‌خوام كسايي كه منو مي‌شناسن اونجا رو بخونن. يه نقابايي هست كه ما براي خودمون ساختيم. مي‌خوام اگه بتونم، اونجا اين نقابا رو نداشته باشم. عجب زمونه‌اي شده، آدما از خودشون فرار مي‌كنن و به خودشون پناه مي‌آرن.
يه سايت هم راه خواهم انداخت و مطالب عمومي و عكس و آهنگاي سحر و اينا رو مي‌ذارم اون تو. اين كار هم به زودي انجام مي‌شه.
مي‌دونم كه چندان هم براتون مهم نيس، ولي از ما گفتن. بعدنا كه سحر با احسان يه دوئت بوق و دم‌پايي راه‌انداختن و تو سالن شالساميكادميراي لندن عليا اجرا گذاشتن ولي واسه شما كارت دهوت نفرتادن، نگيد نگفتي، راه قدس از كربلا مي‌گذرد.
جماعت، خداپس!


........................................................................................



٭ برو بابا، خودمونو جر داديم، به فاك رفتيم، دهنمونو سرويس كرديم، تا اين اسم اين بالا رو بعد از اين تغيير Template، بكنيمش عين آدم (بي‌ادباي منحرف، اين چه طرز خوندنه؟!)، حالا از ... خوشش نمي‌اومد يا نمي‌خواست كه ... ولي به هر حال نشد كه نشد! منم ديگه اعصابم خورد شد و ولش كردم. آقا اسم بلاگ منو كه همتون مي‌دونين ديگه... گوهردشت... يه نفر!


........................................................................................



٭ مدت بسيار زياديه كه ننوشتم. خيلي طولاني. علتش هم از يه طرف مشغوليت زياد و نداشتن وقت بوده و از طرف ديگه – و البته علت اصلي – اينكه دچار گه‌گيجة فلسفي شده بودم. سؤال اصلي من اين بود: براي كي بايد بنويسم؟ و بعد از اون، چي بايد بنويسم و چرا بايد بنويسم. اگه بخوام از آخر شروع كنم، چراييش، براي من خيلي معني نداره، اما يه كسايي مث رامين، نوشتن تو خون‌شون جريان داره. با نوشتن زندگي مي‌كنن. كلي انرژي مي‌گيرن از نوشتن. واسه اونا نوشتن چرا نمي‌خواد. چي نوشتن هم سؤال بعديه. ولي به نظر من اين خيلي به اولين و مهم‌ترين سؤالم وابسته‌س: براي كي؟ اين نوشته‌ها رو كي قراره بخونه؟ آيا من مي‌نويسم براي اينكه كسي اونا رو بخونه و اگه نه، پس اصلاً چرا مي‌نويسم؟ اينكه آدم واسه دل خودش بنويسه، عاقلانه‌س؟ اينكه بنويسي، بدون اينكه خواننده‌اي داشته باشي. مي‌دونم كه رامين خيلي دوست داره كه نوشته‌هاش رو كسي بخونه. خيلي‌هاي ديگه رو هم مي‌شناسم كه همين حس رو دارن. بارها و بارها ديدم و شنيدم كه فلاني، دوست داره هر چند صفحه از رمانش، يا نمايشنامه و فيلم‌نامه‌اش رو كه تازه نوشته براي يكي بلند بخونه. ولي تا حالا كسي رو نديدم كه بنويسه، بدون خواننده‌اي. البته قاعدتاً اگه باشه هم نبايد ديده باشم، چون ننوشته براي خواننده‌اي!
حالا، مشكل من همينه، من اولي كه اين وبلاگ رو شروع كردم، براي اين بود كه حرفاي دلم رو بنويسم توش، حرفايي كه به هيشكي نمي‌تونسم بگم، يا نمي‌خواسم بگم. اما بعد چن روز، آدرس بلاگو براي بچه‌ها فرستادم. پس حالا ديگه اونايي كه دور و برم بودن، مي‌خوندنش. پس باز من بودم. همون مني كه با اين آدما نشست و برخواست مي‌كرد و يه نقاب منصور بودن رو به چهره داشت. پس باز اون حرفا موند تو دلم و نوشته نشد.
اين مشكل من بود. ولي مي‌بينم كه آدماي ديگه هم به شكل‌هاي ديگه مشكل منو دارن. نمونه‌اش اون بحثي كه امير تو بلاگش مطرح كرده بود و اين رامين دهن‌بينم(!)، بلافاصله جو گرفتش – اصلاً اين رامين شخصيتي از خودش نداره، از منم بدتره! – اينكه اگه مي‌نويسي براي رسالتي بايد بنويسي و خواننده‌ات بايد با دست پر از خوندن مطلبت فارغ شه. وگرنه دوباره به سراغت نمي‌آد.
اگه من باشم اينجا مي‌گم، به تخمم كه دوباره به سراغم نمي‌آد. مگه من دارم واسه اون مي‌نويسم كه بخوام بياد يا نياد. ولي مطلب هم دقيقاً همين جاست. واقعاً من واسه اون نمي‌نويسم؟
مشكل بعدي من كه خيلي ذهنمو مشغول كرده اين روزا، حجم اطلاعات و داده‌هاي موجود تو اين روزاس. يه مثال كوچيك بزنم تا روشن شين. در حال حاضرؤ بلاگ رامين، تنها بلاگيه از بلاگاي بچه‌ها كه روزنگاره، يعني شرح وقايع داره. اكثرا كه بلاگ ندارن، بقيه هم مث امير و شيدا، كس شعر مي‌نويسن كه حوصله‌ام از خوندنشون سر مي‌ره! (آقا شرمنده! خوبه آدم مخاطبشو نبينه، اونوقت مي‌تونه هر چي مي‌خواد بگه!!! در ضمن مي‌دونم كه كس شعر خودمم كه حس نمي‌گيرم با بلاگ شما!!!) بگذريم.. . حالا اگه چار روز ديگه، علي و ارشاد و نويد و اسمالز و رضا و امثال اين جك و جونورا، همه شون يه بلاگ مث رامين داشتن، اونوقت چي؟ تو الان مي‌رسي كه مال رامينو – تازه اونم هر دو سه روز يه بار – بشيني و بخوني، ولي اونوقت چي؟ از يه طرف مي‌خواي همه رو بخوني چون دوستاتن و مي‌خواي از حالشون با خبر باشي، و از اون طرف بايد كار و زندگي رو تعطيل كني كه بشيني بلاگ بخوني. چيزي كه من الان مث خر توش موندم همينه. كافيه بياين ليست Favorite هاي منو ببينين، يه ليست بلند بالا كه اگه فقط از وقتي Connect مي‌شم Page هاي Update شدة اينا رو بيارم و بدون خوندن Save كنم، يك ساعت طول مي‌كشه، واي بحال اينكه بخونم. حجم زيادي از مطالب خوندني و خوب كه وقتي براي خوندنشون نيست. تازه خيلي‌ها رو بي‌خيال شدم. مثلاً ديگه خيلي وقته كه بلاگ‌هايي رو كه مطالب ادبي خوبي دارن، يا نثر خوبي دارن رونمي‌خونم. (مال امير و شيدا از همين دسته‌اس). مي‌دونين، براي انتخاب اينا هم عامل انتخابشون اين بوده كه كاملاً بيارزن. چندتا شو مثال مي‌زنم: ITIran و BBC براي اخبار، Hoder و سلمان بعنوان بهترين بلاگ‌هاي خبري، سخن امروز نبوي، بلاگ رامين، اخبار سينمايي، اخبار تكنولوژي‌هاي روز دنيا، آموزش مطالب جديد فقط تو زمينة كار خودم و . . . مي‌بينين، همين‌جوري هست. حالا من چه بايد بكنم؟ همش فكر مي‌كنم كه عقبم. كلي مطلب نخونده دارم.
حالا اينها رو بذارين كنار كلي دل‌مشغولي‌هاي ديگه كه تو زندگي دارم. دو سه روزم هست كه قاط زدم، بد! دچار يأس فلسفي اكيد شدم. اينكه من خر، آخرش قراره چه گهي بشم؟ به كجا برسم؟ كار چيه؟ زندگي چيه؟ خلاصه كه آقا فكرمون گوزيده!
اين بود انشاي من در مورد اينكه علم بهتر . . . !
برين تا صد سال ديگه كه من باز خل شم بشينم زر بزنم.
راستي، الان يادم اومد، من اصلاً اصلاً با اين تريپ رامين (منظورم، ِ هاي رامينه) حال نمي‌كنم، لوس آنگولايي، همش مي‌گِ سِ روزِ كِ انبِ نخوردِ!!! ;)


........................................................................................

Home