!و اينك اين من ِ سانسور شده






٭ اعصابم خيلي خورده، از اين خورد تر هم بوده، ولي الانم خيلي گهه. توصيه مي‌كنم اين نوشته رو نخونين، چون فقط دارم مي‌نويسم تا يه كم خالي شم. هيج حرف بدرد بخوري ندارم كه بزنم. فقط مي‌خوام زر بزنم، تا شايد يه خورده بهتر شم. الان از اون وقتايي كه با زمان و زمين بدم، حوصلة هيشكيو ندارم، مي‌شد بهتر بشم، كه اونم نشد، گوز شديم رفت. د خب آقا نخونين ديگه، كس‌خلين؟ دلتون مي‌خواد كس‌شعر بخونين؟ آره بابا، پاچه مي‌گيرم الان، خصوصا دوست ندارم سحر بياد خونه چون آدم نيستم، مي‌دونم اگه بياد سر يه بهونة تخمي، يه الم شنگه‌اي راه ميندازم. جالبه كه حتي اين گويش هم گويش من نيست،
خدا خيرشون بده، دارن يه دوربين مخفي خارجي نشون مي‌ده، يه ذره نيش ما وا شد. آره داشتم مي‌گفتم، اين گويش هم گويش من نيس، بيشتر، وقتايي كه مي‌خوام كس شعر بگم، از اين گويش استفاده مي‌كنم. يه جور لج‌بازيه. اه، ريدم به هر چي كس شعر و هر چي آدم گه مث منه. چرا اين آشغالاي ديگه‌اي كه اطرافت دارن زندگي مي‌كنن، حاضر نيستن ذره‌اي از موضعشون كوتاه بيان، چرا من هميشه بايد خوب باشم؟ چرا هميشه من بايد هواي همه چيو داشته باشم تا يه وقت چيزي ميزي خري، ترك بر ندارد؟ چرا من هميشه به فكر اين و اون باشم؟ چرا هميشه من بايد دل بسوزونم؟ جالبه كه بقيه هم الان لابد با خودشون مي‌گن، آخه تو تا حالا كي دل سوزوندي؟ تو كه هميشه مث سگ، فقط حرف خودتو زدي. نه بابا جون، تنها كسي كه جلوي من حاضر مي‌شه كوتاه بياد، تازه نه اونم هميشه، سحره، اونم يه جورايي تلافي بقيه رو سرش در مي‌آرم كه زورم به كس ديگه‌اي نمي‌رسه.
اه


........................................................................................



٭ اول: زهير معصوميان، لطف كرده و به من Mail داده و گفته دمم گرم! آقا ارادتمنديم و مرسي. اين آقا رو من توي گروه Yahooي Blog زياد ديدم، يعني ازش مطلب خوندم. ولي جالبه كه تا حالا حتي يه بارم نرفتم بلاگشو ببينم. نه كه نخوام، يادم نبوه اون موقع. حالا تو اولين فرصت خواهم رفت. البته نه به خاطر اينكه گفته دمم گرم ها!!! همين جوري!!!!!
خب، قرار بود من تكليفمو با خودم معلوم كنم. نيگا كن بابا جان. اگه بخوام واقعيت‌ها رو يكي يكي رديف كنم، ايناس:
اول، من اون قدر وب‌گردي نمي‌كنم كه بلاگي خبري مث حسين درخشان داشته باشم. گرچه از اين جور بلاگ‌ها خيلي خوشم مي‌آد و هميشه به بلاگ حسين آقا سر مي‌زنم. اگه خبر خاصي هم داشته باشم، معمولاً به گروه خودم تو ياهو، به اسم خودمون كه معرف حضور خيلي‌هاتون هست Mail مي‌دم. حقا بچه‌هاي خوبي اونجا دور هم جمع شدن.
دوم، من وقت زيادي واسه خاطره نوشتن هم ندارم. يعني اصولاً وقت زيادي ندارم. در ضمن، ذهنم هم خيلي مشغوله. اينه كه نمي‌تونم مدام مرتب بنويسم. مگر اينكه يه چيز كاملاً دلخواهم باشه.
پس: اگه الزاما بخوام براي ديگران بنويسم، شايد چيزي باشه كه خيلي حسشو نداشته باشم. پس بي‌نظم مي‌شه. پس بايد براي خودم بنويسم!
بابا...آخر استدلال...نتيجه‌گيري!!!
حالا سؤال اينه كه چي مي‌خوام واسه خودم بنويسم. اونايي رو كه مي‌خوام واسه خودم بنويسم مه مي‌دونمشون خودم كه! يعني خب نوشته اگه مخاطب نداشته بشه، پس واس چي نوشته مي‌شه؟!
نتيجة اخلاقي: گه‌گيجه!
پس به اين مي‌رسيم كه آخرش داري واسه ديگران مي‌نويسي. اما آيا نياز داري كه بنويسي براشون؟ آيا اونا نياز دارن به تو كه براشون بنويسي؟ آيا نوشتة تو به دردشون مي‌خوره؟ چرا بايد رغبت كنن و بيان نوشته‌ات رو بخونن؟
اين يه حقيقته كه تعداد وب‌لاگ‌ها اين روزا داره به شدت زياد مي‌شه، خصوصا فارسي‌هاش. پس بايد براي خواننده‌ات يه انگيزة جدي ايجاد كني تا تو رو پي‌گيري كنه. به عبارت ديگه نوشته‌هات بايد يه چيز به درد بخور واسشون داشته باشه. اينكه بياي بگي من امروز اسپاگتي خوردم با سس حلزون اسلواكي، آخه به چه درد اون خوانندة بدبخت مي‌خوره؟ يا اينكه بگي من با يكي دوست شدم، آقا اينجوريه، يا داداشم اينو گفت، يا هر كوفت و زهر مار ديگه‌اي. اگه بخوام وقت خودم و شما رو تلف كنم، خيلي ساده‌س. برين هزار تا از اين بلاگ‌ها مي‌بينين. ولي يه سؤال، خوندن اون بلاگ‌ها چي به من مي‌ده؟ ها؟
مخلص كلوم، اينكه، چه من بلاگ‌نويس و چه توي خواننده، بيايم يه بار جدي فك كنيم كه واس چي داريم مي‌نويسيم و واس چي داريم مي‌خونيم؟ دنبال چي هستيم؟ اصلاً دنبال چيزي هستيم؟ يا فقط قضيه كل كل و گرفته شدن توسط جو و وقت‌گذروني و بابا ما هم بلاگ داريم و ايناس؟!
همين‌جا بگم، اينا فقط و فقط نظر منه و شما مي‌تونين بگين برو بابا كس‌خل!
در نهايت، من سعي مي‌كنم، كه اينجا رو با يكي دو تا از دوستان (اگه موافقت كنن) بچرخونيم. البته هنوز خودشون خبر ندارن دارم چه آشي براشون مي‌پزم. ولي آدماي بسيار خوش قريحه و خلاقين. كامپيوتري نيستن، اهل ادبياتن. جالبه براتون بگم، - خصوصاً آقاي قاسمي عزيز - كه اينا قديما، توي بخش ادبيات يكي از BBS هاي اون موقع، يه رمان آن‌لاين داشتن، كه بصورت مشترك نوشته مي‌شد. يعني هر كسي مي‌اومد و يه پاراگراف مي‌نوشت. يه تجربة شاهكار، با نوشته‌هايي بسيار قوي. جالبه كه بعدتر اين كار رو به ابتذال كشيدن - اينا نمي‌تونن يه كارو عين آدم تا ته برن - و سر يه داستانايي، چنان بلايي بر سر او داستان آوردن كه بيا و ببين. اگه مي‌خوندي، بايد دو دستي دلتو مي‌چسبيدي تا منفجر نشه! از نوشته‌هاي اون داستان هم براتون خواهم گذاشت. خلاصه اينجا، اگه خدا و خلقش بخوان، مي‌شه يه ملغمه‌اي از قاسمي و وفا و درخشان و چيكه و ندا و هر چي ديگه هست! اميد كه خوندني باشه.
كماكان به نوشتن هر از گاه در وفا هم، اگه دوستان اجازه بدن، ادامه خواهم داد.
راستي، من يه گروه هم دارم كه با اون، هر وقت بلاگم Update مي‌شه، به اين گروه خبر مي‌دم. اگه شما هم خواستيم، يه Mail به من بدين، چاكرتونم هستم!!!
اينم آدرس: Ghazmar@Yahoo.com
اينم از تكليف من با زندگي، آخيش! حالا ديگه مي‌تونين يه خواب راحت بكنين!


........................................................................................



٭ جدا سيگار عجب چيز گهيه! نكشين بابا! اه!!!
راستي در مورد نوشتة قبلي هم، حوصلة Link دادن نداشتم، شرمنده!


٭ الان 6 و خورده‌ايه، كلة صبح، سحر خوابه، بارون قشنگي كه از ديروز شروع شده، هنوزم داره مي‌آد، يه سيگار و نسكافه و اين نوت‌بوك كه ديگه ياز غار من شده.
امشب، مي‌خوام يكي از حرفاي مهمم رو بزنم. واسه خودم مهمه...
تا الان داشتم وب‌لاگ مي‌خوندم. سؤال اينه: نوشتن وب‌لاگ چه‌جوري بايد باشه؟ آيا اصلاً قانون داره؟ از يه طرف نوشته‌هاي حسين درخشان رو مي‌بيني كه خب مي‌دونيم بزرگ اين كاره و خودشم فكر مي‌كنه كه به بهترين نحو داره اين كار رو مي‌كنه - مراجعه كنين به جاهايي كه مي‌گه لينك من رو فلان جا گذاشته و يا فلاني گفته من بچة فلان و فلانم در اين كارهاي بلاگي - (اصلاً قصدم منفي نيست) و از اون طرف وبلاگ يه نفر، از درخشان شاكي مي‌شه كه با دادن چند تا لينك، سر و ته قضيه رو هم آورده. يكي درس مي‌ده، يكي خاطره مي‌گه، يكي خزعبلات مي‌بافه...خلاصه. حالا تكليف من چيه؟ من اينا رو واس كي دارم مي‌نويسم؟ خودم؟ ديگران؟ كي؟ اين يكي از چيزاييه كه آدم بايد واسه خودش حل كنه. اين كه چرا داره مي‌نويسه. واس كي داره مي‌نويسه؟ نه بلاگ نوشتن، كه هر كاري. از طرف ديگه، خب تكليفتو معلوم كردي كه براي چي و كي داري اين كار رو مي‌كني، حالا، ابزارشو، امكاناتشو داري كه اين كار رو بكني يا نه؟ مثلاً مشخصه كه من با اين خط تلفني فزرتي ارتباط به اينترنتم، عمري نتونم پابپاي خط هاي E1 و T1 يا بالاتراي اونوريا برم بگردم. واسه اومدن هر صفحه، بايد برم يه چاي بريزم و بيام، تازه اگه قيد پولشو زده باشم. خلاصه كه آقا، من، يا هر آدم زبون‌فهم ديگه، واسه هر كاري بايد، اول چراييشو، بعدم مخاطبشو، بعدم امكاناتشو و بعدم راهشو بررسي و انتخاب كنه. همين جوري كون برهنه دويدن وسط كه آقا مام هستيم، هنر نيس. مام تا فردا پس‌فردا، تكليفمونو با خودمون معلوم مي‌كنيم. والسلام.


........................................................................................

Home